روستاهای مرکزی قشم برای کیسه های پلاستیکی

بارها به جزیره زیبای قشم سفر کرده بودمو همواره دیدن آنهمه زباله پلاستیکی و کیسه هایی که حتی یک بوته را تنها نگذاشته بودند، آزارم میداد.

جزیره ای که در سال ۸۵ به همت مهندس دره شوری به عنوان بزرگترین ژئو پارک خاورمیانه ثبت سازمان یونسکو شدو سال ۹۱ بدلیل حضور مسئولینی بی لیاقت و کج اندیش  از لیست و حمایت یونسکو خارج.

تصمیم گرفتم به روستاهای مرکزی جزیره قشم که کمتر مورد توجه هستند سری بزنمو به هرآنکه میبینم آموزشی دهم.

پوستری با کمک دوستم حسن راستین طراحی کردیم و عصر چهارشنبه بعد از اتمام کار، دوچرخه ام را برداشتمو با شناور راهی قشم شدم.

شب شده بود و با توجه به اینکه یکی از مشاغل امروزه مردمان این جزیره زیبا، قاچاق گازوئیل(قاتل سیاه خلیج پارس:( ) در شب آنهم با سرعت سرسام آور است، خودمو به درگهان رساندم برای یافتن یک جای خواب. اما دریغ از یافتن جایی حتی در مسجد!

به روستایی در آن نزدیکی رفتم، گیاهدان. آرایشگری مرا به مغازه اش دعوت کرد و اتاقی در گوشه مسجدی به من تعارف نمود. منم از فرصت بوجود آمده استفاده کردمو برای آرایشگر و مشتریانش از مضرات پلاستیک و آلودگیهایش سخن راندم.

شب را در آن اتاق به سر بردمو اول صبح زدم به راه.

اسم زیبایی دارد این روستا، آنهم بخاطر گیاهانی متفاوتی است که در آن می روید

کارخانه سیمان بعد از روستای گیاهدان و مولد باران اسیدی و هوای آلوده!

متاسفانه جای جای این جزیره زیبا با نخاله های ساختمانی زشت و آلوده شده است و به نظر هیچ برنامه ای برای دفن، بازیافت و حذف آنها از چهره دلفریب قشم وجود ندارد.

هرجا سوپر مارکتی و جمع کودکانه ای میدیدم، می ایستادمو باب سخن با بچه ها باز می کردم. از مضرات و نازیباییهای کیسه های پلاستیکی میگفتمو بچه ها را وادار به اظهار نظر در این زمینه میکردم.

تا روستای دولاب و تنگه زیبای چاهکوه در غرب جزیره رکاب زدمو برگشتم به سمت شیب دراز در جنوب جزیره.

بعد از روستای طبل به روستای کوچکی می رسید که نامی زیبا بر خود گرفته، هفت رنگو! با خود می اندیشیدم مردمان این جزیره، چه طبع زیبایی دارند.

غروب بود که رسیدم شیب دراز، بعد از حدود ۱۴۰ کیلومتر رکاب زدن.

غروب زیبای شیب دراز

دو روز بود که غذای گرم نخورده بودم، چون اصلا در روستاهای قشم کافه و رستورانی وجود ندارد و آنچنان مهمان نوازی این مردم در طی این چند سال و با حضور توریست از میان رفته که همگی برای دادن سرپناهی طلب پول می کردند آنهم شبی ۵۰، ۳۰ تومان!!

ناراحت بودم، مسجدی در جنوب روستا پیدا کردمو در جستجوی سرپناهی که پیش نماز مسجد، شیخ حسن فتاحی با لبخندی به پهنای صورت آفتاب سوخته اش، مرا میهمان خانه پرمهرش کرد.

شیخ حسن و خانواده اش آن شب برای من سنگ تمام گذاشتند.

صبح روز بعد زدم به جاده، مسافت زیادی نبود، تنها ۵۵ کیلومتر.

اما چهره قشم با انبوه کیسه های پلاستیکی خاری بود بر روحم، واقعا مسئولی، گروهی، شورایی چیزی نباید به فکر پاک کردن چهره این جزیره باشد؟!!

وقتی قرار نیست شهرداری یا منطقه آزاد به فکر این زباله ها باشند، چرا اینجور مکانها را می سازند؟؟!!!

با وجود وزش باد، آنقدر محبت شیخ حسن به من انرژی داده بود که ۲ ساعته رسیدم به قشم و راهی خانه شدم.

به امید آینده ای پاک برای قشم، هرمز، هنگام و سایر جزایر خلیج پارس. متاسفانه ما بر سر اثبات حق مالکیتشان سالهاست که با سایر کشورهای حاشیه بحث و جدل داریم و هزینه های هنگفتی کردیم اما هیچگاه به فکر پاسداشت و حفظ چهره زیبای آنها نبوده ایم!!

نفس عمیق

پاییز ۹۲

0 پاسخ ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *