دنا تا حرا- بخش اول

مقدمه

بخش اول

مسیر طی شده: از یاسوج تا شهر قشم مطابق این نقشه

طول مسیر: ۸۹۸ کیلومتر

زمان : از تاریخ ۱۹ لغایت ۲۶ مهرماه ۹۲

هدف: احیاء ذخیره گاه های زیست کره دنا، ارژن-پریشان، گنو، حرا

بالاخره ظهر چهارشنبه ۱۷ مهرماه با یک هفته مرخصی بدون حقوقم موافقت شد، با سرعت خودمو رسوندم خونه و وسیله هامو که از شب قبل جمع کرده بودم (مطمئن بودم طبیعت مرخصی رو واسم جور میکنه) برداشتمو با دوچرخه راهی ترمینال شدم.

حدود ۵ عصر اتوبوسی به مقصد اصفهان که از یاسوج عبور میکرد را سوار شدم، قبلا با محسن از بچه های یاسوج برای یک شب اقامت در منزلشون و خانوم آقایی برای یک دیدار زیست محیطی هماهنگ کرده بودم.

با دیدن محسن و آدمهایی مثل اون یاد این جمله معروف باخ میوفتم که میگه: تو را ای دوست در اولین برخورد چنان است که گویی هزاره ای آشنایی در آن.

پنج شنبه فوق العاده ای رو در کنار محسن و خانواده پر مهرش سپری کردم. پدر محسن جامعه شناس و نوسینده ای اندیشمند است که گپ و گفت بسیار تاثیر گذاری با ایشون داشتم. گوشه ای از سخنانمان مربوط به صدقه و نذورات به منظور دفع بلا بود، که نظر ایشون شنیدنی بود و قابل تامل.

به نظر ایشون چون در جامعه ای فاقد امنیت اجتماعی واقعی، زندگی میکنیم، مردم و خصوصا والدین برای سلامتی عزیزان و انجام امور مهم، همیشه دست به گریبان نیروهای ماوراء هستند.

چون در این جامعه قوانین، جاده، خیابان، خودرو، وسائل حمل و نقل(قطار، هواپیما، اتوبوس، تاکسی) و راننده های استاندارد و متعهدی وجود ندارد ، همواره باید برای به مقصد رسیدن نذر کرد.

چون نظام اداری بیمار و مریض است، همواره باید برای انجام کارهایمان نذر کنیم.

چون پزشکان و پرستاران متعهد، بیمارستان های مجهز، خدمات بیمه ای مناسب و… نداریم همواره باید برای شفای مریضانمان نذر کنیم.

چون نظام آموزشیمان، معلمها، کتابهای درسی و کمک درسی ناقصند برای قبولی در کنکور و امتحان و آزمون باید نذر کنیم.

و….

این مرد دوست داشتنی پر از دانش و تجربه های نابی بود که تنها دو ساعتی تونستم ازشون بهره ببرم، مجال من اندک بود و کارهای مربوط به سفر فراوان.

طبق وعده ای که با خانوم آقایی گذاشته بودم، عصر اونروز در اتاق هیات کوهنوردی یاسوج چند نفری دور هم جمع شدیم و از مشکلات دنا و طبیعت ایران سخن راندیم. که همینجا از تک تک اون دوستان و خصوصا سرکار خانوم آقایی بایت اون نشست صمیمانه سپاسگزاری میکنم.

اینجا درباره ذخیره گاه زیست کره دنا بخوانید.

آدم خوش شانسی بودم که اون شب مصادف بود با عروسی یکی از اقوام محسن، منم دعوت شدم. عروسی به سبک لرهای اصیل، واقعا دیدنی است. جشنواره رنگ بود و موسیقی مقامی. در حالیکه موسیقی محلی توسط چند نفر در حال نواختن بود، خانومها با لباسهایی فاخر و زیبا، تهیه شده از پارچه های ملون و در حلقه ای بزرگ به همراه مردان در حال رقص و پایکوبی به سبک لری بودند. دیدن اینجور مراسم اصیل در سرزمینی که رسومش رو به فراموشیست، فرصتی بود بس مغتنم و با رازش.

روز اول 

مسیر طی شده : یاسوج تا کازرون (دریاچه پیشان)

مسافت طی شده: ۱۸۶ کیلومتر

بعد از یک خواب کوتاه ۴-۵ ساعته،گرگ و میش بیدار شدمو زدم بیرون به سمت کازرون.

همون اول مسیر با دیدن مناظر مربوط به تخریب ته مانده های جنگلهای بلوط زاگرس و ساختن بزرگراه، دلم گرفت:(  آخر بی تدبیری و حماقت در چه حد؟!

آیا نمی دانند یکی از عوامل عمده حضور ریزگرده هایی که نیمی از غرب ایران را خالی از سکنه کرده است، همین نابودی جنگلهای بلوط است؟! آیا نمی دانند وجود این ذخایر چند هزار ساله چه ارزشهای زیستی برای این مملکت به بار می آورد؟!

جنگل بلوط در این منطقه از زاگرس آنچنان تنک شده است که گوسفندان برای فرار از گرمای ظهر در زیر تک درختان زنده، دور هم جمع شده اند!

به غیر از سربالایی ابتدایی مسیر، بقیه راه عمدتا کفی بود و سرپایینی. مهم ترین خطر این جاده وجود ۸ تونل با امکانات ضعیف تهویه و روشنایی است. خصوصا شماره ۶ با ۱۵۰۰ متر طول و ۷ با ۲۰۰۹ متر. تونلهایی فاقد هرگونه امکانات روشنایی که امکان بروز حادثه ای مرگبار درون آنها، دور از ذهن نیست.(برای عبور از اینجور مکانها، توصیه میکنم کلیه وسلایل روشنایی اعم از چراغهای جلو، عقب، هدلامپ و چراغ قوه همراه خود را روشن کنید و قبل از ورود به تونل از یکی از ماشینهای عبوری خواهش کنید تا انتهای تونل شمارا اسکورت کند)

بعد از عبور از شهرهای مسیری و نورآباد و طی بیش از ۱۵۰ کیلومتر به شهر تاریخی بیشاپور رسیدم.

عکس تکی از خودم در حین رکاب زدن!

این شماره را در ذهن بسپارید

انارهای شهرستان نور آباد

(حدود یک هفته قبل از شروع سفر با وبلاگ آقای پولادی از فعالان و عزیزان محیط زیستی کازرون آشنا شدم و درباره برنامه ام با ایشون صحبت کردم. ) با هماهنگی آقای پولادی، آقایان هاشمی و راسخی ازدیگر فعالان کازرونی چندین بار اونروز با من تماس گرفتند و بر من منت گذاشته و در بیشاپور به پیشوازم آمدند.

قبل از تشریف فرمایی این بزرگواران قصد بازدید از مجموعه بیشاپور و معبد آناهیتا را داشتم که نگهبان این گنجینه تاریخی فرمودند: لباس شما (شلوار استرج و تیشرت دوچرخه سواری) مناسب حضور در اون مکان نیست و شما حق ورود ندارید!!

عصبانی بودما… بهش گفتم : ۷ میلیارد انسان با هر پوشش دلخواهی دارن با هم زندگی میکنن و تو با این سن و سال هنوز درک و شعور این موضوع را نداری؟! و….

خلاصه این بحث نابخردانه با میانجی گری یکی از بازدیدکنندگان(که الآن از دوستان صمیمی بنده است) به پایان رسید و من با پوشیدن شلوار ایشون، راهی بازدید از مجموعه شدم. مجموعه ای نفیس و رو به احتضار!

و ببینید نحوه حفظ آثار چند هزار ساله را در کشورمان، واقعا سازمان میراث فرهنگی و گردشگری یک ارگان محافظت از این آثار است یا تخریبگر؟!

با خوندن این تابلو خدا را شکر کردم بخشی از این میراث به خارج از ایران منتقل شده است و به جا مانده، ما که لیاقتش را نداریم!

و باز هم پلاستیک، دالانهای این بنای چند هزار ساله هم پر بود از زباله های پلاستیکی بازدیدکنندگانِ ….. (یک صفت خود انتخاب کنید)!

نیم ساعتی در مجموعه بیشاپور و در کنار دوست جدیدم آقای هادی بهبهانی گذراندم و سخنها راندیم با این همدل فرهیخته تا اینکه آقای هاشمی و راسخی آمدند، بزرگوارانی سرشار از مهر و محبت.

از راست به چپ :آقای هاشمی، من و آقای راسخی

آنها با ماشین و من با دوچرخه راهی کازرون شدیم.

سنگ تمام گذاشته بودند این مردم، الآن که دارم این مطلب را می نویسم صورتم غرق در اشک شوق است به پاس آشنایی با انسانهایی چنین بزرگوار.

آقای پولادی، تعدادی از دوچرخه سواران و فعالان اجتماعی از گروه دوستداران کازرون و گروه دیده بان کوهستان، آقای بهرام زاده عضو ارشد شورای اسلامی کازرون و آقای مهندس خداپرست رئیس لایق و دلسوز اداره محیط زیست کازرون آمده بودند ورودی شهر برای خوش آمد گویی.

دست تک تک این دوستان رو می بوسم بابت آنهمه مهری که بی دریغ به من ارزانی کردند؛ هر لحظه که خاطره آن روز را مرور می کنم سرشار از انرژی می شوم.

با هماهنگی های صورت گرفته و به همراه تعدادی از دوچرخه سوارن کازرونی در یک حرکت نمادین از ورودی شهر تا تالاب پریشان رکاب زدیم. تالابی که روزگاری نه چندان دور (کمتر از ۱۰ سال) بزرگترین دریاچه آب شیرین ایران بود و امروز….

شیر ایرانی آخرین نفسهایش را در همین ذخیره گاه زیست کره ارژن – پریشان کشید و توسط نیاکان ما منقرض شد!

عکسهای قدیمی تالاب

آنچه که من شاهدش بودم!!بستری خشکِ خشک..

دیدن عمق فاجعه از نزدیک واقعا درد آور بود. حفر چاههای غیر مجاز کشاورزی، احداث نیروگاه برق با مصرف حجم بالای آب و خشکسالیهای اخیر و کم توجهی مسئولین، روزگار تالاب پریشان را پریشان کرده بود:(

یکی از قاتلان پریشان(نیروگاه برق)

بچه های کازرون بی چشم داشت به همراه محیط بانانی که بعد از ۲۱ سال خدمت حقوقشان از مرز ۵۰۰ هزارتومان تجاوز نمی کرد، برای جلوگیری از تخریب جنگلهای بلوط و نیزارهای تالاب ، احیاء دریاچه، کاشت دانه های بلوط و …. خون دلها خورده بودند و همچنان امیدوارانه در تلاش.

گزارش آن روز به قلم آقای پولادی را می توانید در این لینک مشاهده کنید.

قسمت دوم

0 پاسخ ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *