گزارش سفر ۱۰۰۰ کیلومتر برای طبیعت- بخش پنجم؛آخر

بخش چهارم

روز چهاردهم:

ساعت شروع: ۸:۰۰

ساعت پایان: ۱۸:۰۰

مدت زمان رکاب زدن: ۶:۰۰

متوسط سرعت: ۱۸٫۵ کیلومتر در ساعت

مسافت طی شده: ۱۱۰٫۵ کیلومتر (ساری-نکا-نوشهر-امیرآباد-تالاب میانکاله)

صبح زود پا شدیم. بعد از خوردن صبحانه و خداحافظی از مصطفی عزیز و همسر مهربونش زدیم به راه، به سمت بهشهر.

طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود اونروزو بریم بهشهر و روز بعد بندرترکمن و گرگان. جاده اتوبان بود و خلوت، خیلی سریع رسیدیم به نکا. نزدیکیهای نکا در حال رکاب زدن بودیم که یک ون پر از جوونهایی با لباسهای دوچرخه سواری، ی دونه نیسان پیکاپ با کلی دوچرخه و یک آمبولانس از کنارمون رد شدن و روی همه خودروها نوشته بود: تیم منتخب دوچرخه سواران شرکت ملی …(از این شرکتهای بزرگ و پولدار) از تبریز به مشهد!!!

به قول مهدی، بهترین اسم برای برنامه این دوستان : “رکاب در پیکاپ”  بود!

(ربطی به موضوع بالایی نداره، اما تو این مسیر دیدیمو عکس گرفتیم)

چند کیلومتری بعد از نکا با دوستمون آقا رضا(از بچه های CS) تماس گرفتیم، ایشون قرار بود خونشو در بهشهر در اختیار ما بذاره. از اونجا که خودش نبود و ما ترجیح میدادیم به یک جای عجیب و غریب بریم، به رضا گفتم قصد رفتن به تالاب میانکاله رو داریم، کسی رو اونجا میشناسه؟

رضا هم با نهایت لطف با چند نفر تماس گرفتو نهایتا با دادن آدرس دوستی در تالاب میانکاله و نحوه رسیدن به درب ورودی اونجا، مارو راهی تالاب کرد.

بین راه تابلو ” سایت موزه گوهر تپه” توجه منو جلب کرد. مهدی هم برای دیدنش موافق بود، رفتیم اون سمت اتوبان درب ورود موزه.

ی تابلو بین دوتا تیر برق و یک جاده خاکی پر از چاله چوله!!

 “حتما چیز خاصی نداره دیگه”

حدود ۲ کیلومتر رکاب زدیم و از یک تپه بالا رفتیم تا رسیدیم به موزه!

دوتا محوطه ۵۰۰، ۶۰۰ مترمربعی با سقف ایرانیت، همراه با دیواره هایی از فنس فلزی! ی دکه کوچیک با شیشه های شکسته و یک کانکس در پایین دست.

 “حتما چیز خاصی نداره دیگه”

کنار کانکسهای پایین تپه، مردی تنها نشسته بود. با صدای بلند ازش پرسیدم: آقا شما نگهبان اینجایید؟

جواب داد: نگهبان، راهنما، باستان شناس!

و به سمتمون اومد.

دوچرخه هارو جایی تکیه دادیمو شروع کردیم به خوندن بنری که زیر ایرانیت نصب شده بود:

روستایی مربوط به دوران نوسنگی، ۶۰۰۰ سال قبل! و شهری مربوط به ۵۰۰۰ سال قبل!

راهنما و نگهبان مجموعه مرد بزرگوار و دلسوزی بود بنام آریان قاسمی گرجی که در بین یک عالمه توضیحات باستان شناسیش گفت: با توجه به شواهد موجود این شهر مساحتی بیش از ۵۰ هکتار داره که سازمان میراث فرهنگی فقط همین قسمتشو تونسته بخره و کاوش انجام بده!(بقیه این منطقه دست روستاییان بود و روی این ثروت هنگفت تاریخی، گندم کشت می شد!!)

(نگهداری اسکلتهای ۶۰۰۰ ساله!)

آخه چرا باید با ی همچین جایی، اینجوری رفتار بشه؟!

آخه چرا؟!!

در حالیکه متاثر بودیم از دیدن میراثی اینچنین ارزشمند اما مهجور، عکس یادگاری انداختیم و راهی شدیم.

موقع برگشت هم دیدیم که تپه های جنگلی روبروی موزه، توسط بیلهای مکانیکی در حال تخریبن، بخاطر معادن آهک!

طبق آدرسی که رضا داده بود- چون از مسیر اصلی بندر امیر آباد دور شده بودیم- می بایست از اونجا در امتداد ریل راه آهن به سمت شمال حرکت کنیم تا برسیم به اتوبان و سپس به سمت شرق.

جاده خاکی و طولانی، هوا به شدت گرم. هرچه پیش میرفتیم از کیفیت جاده کاسته می شدو بر گرمای هوا افزوده. ما که اصلا آمادگی این راه طولانی رو نداشتیم، آب تموم کردیم! بین راه تنها از سوزنبان ریل آهن یک لیتر آب گرفتیم و باز راهی شدیم.

جاده تموم شد، اما ریل ادامه داشت! مجبور شدیم مسافت زیادی رو پیاده و از روی سنگهای کنار ریل حرکت کنیم تا به هر بدبختی بود خودمون رو رسوندیم به جاده اصلی، روبروی بندر امیر آباد.

ظهر داغی بود و ما تشنه و گرسنه. از راننده ماشینی پرسیدیم: آقا نزدیکیای اینجا مغازه یا رستورانی پیدا میشه؟ گفت ۱ کیلومتر به سمت غرب که برید، میرسید یه یک رستوران.

طبق روزهای گذشته این ۱ کیلومتر تبدیل شد به حدود ۷ کیلومتر! جای شما خالی باد مخالف هم سنگ تموم گذاشت.(ترکوند مارو)

داغوون رسیدیم به یک محوطه تفریحی کنار دریا با ی رستوران، صاحب رستوران انگار جن دیده باشه. چند دقیقه اول که مارو دید هنگ کرده بود بیچاره.(جالب بود بعد از ریست شدن می گفت: دمتون گرم بچه پولدارین که از این کارا میکنین دیگه،حسابی پول دارین!!!) غذایی خوردیمو بعد از خرید آب و غذا، برگشتیم به سمت تالاب میانکاله.

دیدن این تابلو حس جالبی بهمون داد، نقطه مقابل محل زندگیمون بودیم:)

رضا شماره دوستشو(علیرضا) در میانکاله داده بود، باهاش تماس گرفتم. آدرس کلبه محل سکونتشو داد و ذکر کرد: از درب تالاب ۲ کیلومتر بیاید داخل میرسید به من.

مسیر بندر امیر آباد به درب ورودی تالاب، اتوبان کاملا خلوتیه که حس مسیرهای آموزشی بازی Need for speed رو به آدم میده:)

بعد از هماهنگی با نگهبانی، وارد منطقه حفاظت شده میانکاله شدیم:

شبهِ‌جزیره‌ی میان‌کاله شبه جزیره‌ای است در منتهی‌إلیهِ جنوبِ شرقیِ دریای خزر، در دوازده‌کیلومتریِ شمالِ شهرِ بهشهر واقع در استان مازندران ایران. مساحت آن بیش از شصت‌وهشت‌هزار هکتار و ارتفاعِ آن بینِ ۱۵ تا ۲۸متر کم‌تر از سطحِ دریای آزاد است.[۱]

این شبهِ‌جزیره، خلیج گرگان را از دریای خزر جدا می‌کند. زمین‌های شبه‌جزیره بوته‌زار بلند هستند و از قدیم مرتعِ گاوداران بوده‌است.

در نوکِ خاوری این شبه‌جزیره روستای آشوراده قرار دارد که دارای تأسیساتِ شیلاتی است. آشوراده در فاصله‌ی کم و در روبه‌روی بندر ترکمن (بندرِشاهِ سابق) واقع شده‌است. این شبه‌جزیره از شمال به دریای خزر، از شرق به آشوراده، از جنوب به خلیجِ گرگان و از غرب به بندرِ جدیدِ امیرآباد محصور است.

نام میان‌کاله دگرگون‌شده‌ی نامِ میان‌قلعه است.(گال یا کال خدای ایران باستان می باشد. شاید معنای میان کاله بی ارتباط با خدای باستان ایران نباشد)در قدیم به این شبه جزیره انجیله و در مقطعی دیگر نیم‌مردان گفته می‌شد.

تالاب میانکاله بخشی از این شبه جزیره است و در سوی باختر آشوراده قرار دارد. این تالاب اولین تالاب بین‌المللی ثبت شده در فهرست تالاب‌های کنوانسیون رامسر است. در این تالاب که ۱۰۰ هزار هکتار مساحت دارد ۴۰ گونه پرنده زندگی می‌کنند

زمین‌های آن مجموعه‌ای از شنزارهای ساحلی، زمیان‌های باتلاقی، آبگیرها، مرداب جنگلی با پوشش درختچه‌های گز، جنگل انارستان، بوته‌های تمشک و زمین‌های پست و گره‌افتاده هستند.

(بر گرفته از ویکی پدیا)

بعد از ورود به تالاب راه شمال رو پیش گرفتیم تا رسیدیم به دریا. از اینجا به بعد دیگه جاده ای نبود و می بایست در کنار دریا رکاب بزنیم. بدلیل گرمای هوا، شنهای ساحلی باد کرده بود و در بعضی جاها تنها راه تردد، عبور از داخل آب دریا بود!

این دو کیلومترم مگه تموم می شد، ده کیلومتر رکاب زدیمو باز علیرضا میگفت: ۲ کیلومتر دیگه میرسید.

ای خدااااااااااا

خدارو شکر که اینبار، باد موافق یه کمکی بود وگرنه داغوون بودیم. ۶:۳۰ عصر، در یک هوای طوفانی رسیدیم به تابلویی که علیرضا آدرس داده بود.

لازمه این توضیح رو درباره محل قرارمون با علیرضا بدم: در منطقه ساحلی میانکاله در فاصله های چند کیلومتری، شرکتهای مختلف صیادی کلبه های محقری ساخته اند که در فصل صید، ماهیگیران به مدت ۵ الی ۶ ماه ساکن اونا میشن،بعضی از این شهرکهای محقر نگهبانانی دارند که در بدترین شرایط و با حداقل دستمزد و بصورت دائمی و تنها در اونجا ساکنند. علیرضا نگهبان یکی از این مجموعه ها بود.

باد شدید، کلبه های مرموز با دیوارهایی از جنس حلبی زنگ زده و خالی از سکنه، سکوت محض…من و مهدی یاد سرزمین زامبی ها افتادیم. هر چی علیرضا رو صدا زدیم کسی جواب نداد!(فیلم ورود ما به شهرک زامبی ها رو می تونید از اینجا دانلود کنید-حجم ۱۰ مگ)

نکنه آدم خوارا بیان بیرون مارو بخورن!:)) کلی خندیدیم، قیافه مهدی رو توی فیلم ببینید که داره ناخوناشو می خوره:دی

بعد از چند دقیقه صدا کردن و منتظر موندن بالاخره علیرضا اومد. با یک لبخند که تنهایی بزرگی پشتش پنهان شده بود. تنها همدم علیرضا چندین سگ ولگرد گرسنه و وفادار بودن که اجازه حضور هیچ حیوونی رو به اون مجموعه نمی دادن.(ی بار ی گاو بیچاره پاشو گذاشت درون شهرک، نمی دونین این سگا چجوری دنبالش کردن:) )

کلی از دیدن ما ذوق کرد و با مهربونی درب یکی از کلبه ها رو برامون باز کرد تا شبو در اون سپری کنیم، تا چای دم بیاد،ازمون خواست دور و اطرافو بهمون نشون بده. قدمی زدیم درون جنگل برای پیدا کردن آلوچه وحشی و سپس چاه آبی که به فاصله چند متری دریا حفر شده بود و آب شیرین گوارایی داشت رو به ما نشون داد و نهایتا دوری زدیم در بین یک عالمه درخت انار وحشی و درختچه های تمشک وحشی. جای عجیبیه میانکاله.

به پیشنهاد علیرضا رفتیم به مجموعه کلبه های همسایه، برای شارژ دوربین و موبایل(اون مجموعه ژنراتور داشت).

قدم زدن زیر نور مهتاب، روی شنهای ساحل، در ناکجا آباد و تنها با صدای دریا، واقعا لذت بخش و رویایی بود.

علیرضا اطلاعات چندانی از ادامه مسیرمون تا آشوراده نداشت اما همسایه ی علیرضا که سالها در بندر ترکمن زندگی می کرد به ما گفت: اگه راهو ادامه بدید، می تونید با قایق از آشوراده خودتون رو به بندر ترکمن برسونید. فاصله تقریبی هم حدود ۲۰ کیلومتر هستش.

من و مهدی هم ذوق مرگ از فاصله کوتاه، برنامه ریزی کردیم فردا هرجور شده همین ۲۰ کیلومتر رو رکاب بزنیم تا راه کوتاه تری رفته باشیمو برسیم بندر ترکمن اما غافل از این کیلومتر شمارهای خراب ملت!

برگشتیم به سمت کلبه های خودمون و بعد از خوردن ی نون و پنیر که با خودمون آورده بودیم، غرق خواب شدیم (اما مث اینکه تا صبح پشه ها نصف مهدی رو خورده بودن:دی)

روز پانزدهم:

ساعت شروع: ۹:۰۰

ساعت پایان: ۱۳:۰۰

مدت زمان رکاب زدن: ۳:۴۵

متوسط سرعت: ۱۴٫۵ کیلومتر در ساعت

مسافت طی شده: ۵۵ کیلومتر (ناکجا آبادی در تالاب میانکاله-آشوراده)!

۸:۰۰ از خواب پا شدیم، رفتیم سر چاه آب و با دلو کمی آب آوردیم بالا:) دست و رویی شستیم، علیرضا هم با  چای ازمون پذیرایی کرد و بعد از یک عکس یادگاری به راه افتادیم.

دریا به شدت طوفانی و هوا گرم بود، و باز هم داستان روز قبل، حرکت از درون آب دریا برای استفاده از چسبندگی شنها.

هرچی رکاب میزدیم این ۲۰ کیلومتر تمومی نداشت. ساحل پر بود از پلاستیک و آشغال.(یعنی مردم برای نابودی شمال سنگ تموم گذاشتن واقعا!)

(من موندم کی اومده این تابلو رو اینجا نصب کرده!)

ما خیس و گلی شده بودیم و هیچ اثری از آشوراده، انسان یا حیات نبود! فقط کلبه های متروک و دیگر هیچ.

بوفالویی که از گرما به دریا زده بود، با دیدن ما در حالت کف کرده(که این دوتا اینجا چیکا میکنن) از دریا اومد بیرون و سریع دور شد.

در دور دست، اسکله ای نوید حضور انسان رو به ما می داد، با تلاش خودمون رو رسوندیم اونجا.

یک اسکله با چندتا ساختمون مربوط به محیط زیست.آب تموم کرده بودیم و حسابی گرما زده. غرق در گل و خسته.

کنار این اسکله بود که کیلومتر دوچرخم عدد ۱۰۰۰ رو به ما نشون داد، یعنی از اردبیل تا اونجا ۱۰۰۰ کیلومتر رکاب زده بودیم:) همدیگرو بغل گرفتیمو کلی خوشحال بودیم از انجام این پروژه. همین موقع مردی از درون یکی از ساختمونا اومد بیرون و از دیدن ما شد علامت تعجب. با چهارتا چشم پرسید:شما با دوچرخه اومدید اینجا چیکار؟!! آخه چجوری اومدین تو این طوفان؟!! من دو روزه می خوام برم شهر نمیتونم!شما آخه چجوری اومدین؟

خلاصه بعد از چند دقیقه که با حضور ما کنار اومد، ازش خواستیم ازمون یک عکس یادگاری بگیره و کمی بهمون آب بده.

(نقطه ۱۰۰۰)

درباره ادامه مسیر ازش پرسیدیم، بهمون گفت از اینجا جاده خاکی نسبتا مناسبی وجود داره تا آشوراده، تنها ی قسمت از جاده رودخونه ای هستش با عرض ۲۰۰-۳۰۰ متر و عمق ۳۰-۴۰ سانتی متر که به راحتی ازش عبور می کنید.

بعد از تشکر از مرد متعجب، نوشیدن آب و پر کردن قمقمه ها راهی شدیم،ی عالمه سگ هم با وق وقشون مارو بدرقه کردن.

جاده اینبار خاکی و در بعضی جاها سنگلاخی بود و از درون علفزاری می گذشت که در سمت شمال، دریا دیده می شد. حضور اسبهای وحشی و بوفالوها مارو از تنهایی در آورده بود. هرچی رکاب میزدیم تموم نمی شد تا اینکه رسیدیم به منطقه ای که جاده گلی شدو امکان رکاب زدن وجود نداشت.

دوچرخه به دست شروع کردیم به حرکت، به این امید که بعد از ۲۰۰-۳۰۰ متر دوباره میرسیم به جاده خاکی اما…. این رودخونه در واقع خور بزرگی بود که از دریای خزر به خلیج گرگان وصل می شد و طوفان این چند روز حسابی بر عمقش افزوده بود. بعضی قسمتها منو مهدی تا کمر درون آب بودیم.

(اول خور)

تمامی وسایل الکترونیکی رو گذاشتیم داخل کیف روی تنه و در حالی که کل زندگیمون در آب غوطه ور بود، بی خیال همه چی شدیمو سعی داشتیم هرچه زودتر از اون وضعیت خارج شیم. نه جاده ای وجود داشت و نه نشانی! شانسی مسیرمون رو ادامه میدادیم.

از دور چند دکل مخابراتی ماهارو امیدوار می کرد که دیگه راهی تا آشوراده نمونده. بالاخره خور تموم شد و ما دوباره شروع به رکاب زدن کردیم. نزدیکیهای آشوراده بودیم که ی گراز با دوتا بچه خوشگلش از روبرمون رد شدن و کلی از دیدنشون به وجد اومدیم.

بالاخره رسیدیم. شهری متروک که تنهایی صدایی که ازش بیرون میومد، برخورد درب و پنجره ساختمانهای خالی از سکنش بود. شهر ارواح در  یک روز طوفانی!

داشتیم بین این ساختمونا راه میرفتیم که یکی صدامون کرد. سربازی که نگهبان یک ساختمان متروکه بود با تعجب پرسید:اینجا چیکار می کنید؟!

بعد از گپ و گفت راه اسکله رو به ما نشون داد، دو نفر توی اسکله بودن. یکی نگهبان و دیگری از کارمندان شیلات که راننده قایق هم بود. بد برخوردترین آدمایی که در طول مسیر دیده بودیم، با منت بهمون ی لیوان آب دادن و با کلی بد رفتاری بهمون گفتن: حالا وایسین شاید ببریمتون اونور، شایدم تصمیمون عوض شد!!!

ی رستوران در اون منطقه بود، که غذاهاشو با بالاترین قیمت ممکن ارائه میداد. اما حضورش واقعا غنیمت بود. دوچرخه را گذاشتیم دم رستوران و بعد با شیلنگ آب ی دوش کامل گرفتیم و سفارش غذا دادیم.

بعد از خوردن غذا بر گشتیم اسکله و منتظر، با اومدن چند نظامی بالاخره رضایت دادن مارو هم ببرن به بندرترکمن(همیشه قایقهایی از بندر ترکمن به آشوراده و بالعکس برای تردد مسافرین در حرکتند، اما اونروز بدلیل طوفان این قایقها تردد نمی کردن و این کارمند نا محترم شیلات هم حسابی عقده های درونشو خالی کرد!)

بندرترکمن کسی رو نداشتیم و راهی آموزش و پرورش شدیم برای گرفتن جایی. با کارت پدرم، اتاقی در یک مدرسه بهمون داده شد. فراش مدرسه نهایت لطف و بزرگواری رو به ما کرد، بی نهایت مهربون و با محبت بود این جوون.

اوضاعی داشتیم، غرق در گل بودیم. کل وسیله هامون خیس و دوچرخه ها پر از شن!

با وجود همه خستگی، شروع به شستن خودمون و لباس، کفش و….کردیم.

(این وضعیت ما در مدرسه، کل زندگی خیس و شنی)

تا عصر درگیر شستن و تمیزکاری بودیم، نه لباسی داشتیم برای پوشیدن و نه کفشی برای به پا کردن. ی جفت دمپایی از سرایدار شریف مدرسه قرض گرفتمو با زیرشلواری رفتم از شهر چندتا ساندویچ گرفتم برای شام. بعد از خوردن ساندویچا، بیهوش کف کلاس مدرسه، پهن شدیم:)

روز شانزدهم(پایانی):

ساعت شروع: ۱۷:۰۰

ساعت پایان: ۱۸:۴۰

مدت زمان رکاب زدن: ۱:۳۰

متوسط سرعت: ۲۶٫۶ کیلومتر در ساعت

مسافت طی شده: ۳۹٫۵کیلومتر (بندرترکمن- گرگان)

همیشه دوست داشتم کورس اسبهای بهاره رو در بندر ترکمن ببینم، جمعه بود و این امکان برامون وجود داشت. مسابقات از ساعت ۲ ظهر در پیست اسب سواری شروع می شد. بدون عجله حدود ۹ از خواب بیدار شدیم و شروع به سرویس و روغن کاری دوچرخه هامون کردیم.

قبل از ۲ راهی پیست اسب سواری شدیم.

دیدن مسابقه های اسب سواری خیلی هیجان انگیز و لذت بخش بود، دیدن اسبهای گرون قیمت و زیبا و هیجان آدمهایی که با شرط بندی گذران عمر می کردن و بعضا معتادش شده بودن.

همه اسبهایی که پیش بینی کرده بودم، اول شدن! حیف که این پیش بینی فقط بین خودمو مهدی بود، وگرنه کلی پول گیرم میومد:)

بعد از دیدن دو دور از این مسابقات، برگشتیم به مدرسه و با سرعت و قبل از تاریک شدن هوا خودمون رو رسوندیم به گرگان. (فقط در بین راه برای دیدن رقص با چوب زابلیهای مهاجرت کرده به اون منطقه چند دقیقه ای توقف کردیمو باز به راه افتادیم)

(پایان)

هم خوشحال بدیم و هم ناراحت. روزهای خیلی خوبی سپری شده بود برامون و از اینکه تونسته بودیم این پروژه کمک به محیط زیست رو به پایان برسونیم سرشار از شعف بودیم اما همیشه پایان سفر تلخه، چون رسیدنی در کار نیست. در واقع این رفتن و رفتن است که هدفه ماست.

میزبانمون در گرگان سیاوش عزیز بود، جوونی که تمام تلاششو برای اینکه به ما خوش بگذره انجام داد. نهایت محبت رو بهمون کرد و ما ۲-۳ روز به یادموندنی رو باهاش سپری کردیم. در این بین، احسان از دوستان مشترک CS هم به جمع ما اضافه شد و با وجود همه گرفتاریاش اطراف گرگان رو بهمون نشون داد و کلی لحظات فراموش نشدنی رو برامون رقم زد. ازشون بی نهایت سپاسگزارم و قطعا این واژه ها نمیتونه مهر و محبتی که همه آدما در طی این مسیر به ما داشتن، بازگو کنه.

(نهارخوران-گرگان)

(کوچه های قدیمی ایرانی)

(گرگان- شاهرود، اقیانوس ابر)

(راست به چپ: مهدی، خودم، سیاوش و احسان)

یاد و خاطره تک تک دوستانی که در این راه به من و مهدی کمک کردن، در ذهن و قلبمون جاودان خواهد ماند و از تک تکشون سپاسگزاری می کنیم.

به امید روزی که همه عاشق مارمولکها باشند

بیست و یکم مرداد ماه نو و دو خورشیدی

3 پاسخ ها

فعالیت‌ها و بازتاب‌ها

  1. […] Deep Breath گزارش سفر ۱۰۰۰ کیلومتر برای طبیعتبابخش دوتا محوطهمترمربعی با سقف ایرانیت همراه با دیواره هایی از فنس فلزی! ی دکه کوچیک با شیشهنگهداری اسکلتهای ساله!غذایی خوردیمو بعد از خرید آب و غذا برگشتیم به سمت تالاب میانکاله آب تموم کرده بودیم و حسابی گرما زده. […]

  2. […] گزارش سفر ۱۰۰۰ کیلومتر برای طبیعت- بخش پنجم؛آخر […]

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *