گزارش سفر ۱۰۰۰ کیلومتر برای طبیعت- بخش سوم

بخش دوم

روز چهارم:

ساعت شروع: ۸:۳۰

ساعت پایان: ۱۷:۰۰

مدت زمان رکاب زدن: ۴:۲۰

متوسط سرعت: ۲۲٫۳  کیلومتر در ساعت

مسافت طی شده: ۹۷ کیلومتر (روستای سیبله- رشت)

۷ صبح بیدار شدیم، بعد از چند روز کم خوابی و خستگی، دیشب واقعا خوب خوابیدیم. اتاقمون به لطف چراغ نفتی گرم بود و برعکس شب قبل، سرما نتونست مارو اذیت کنه. در اتاق که باز شد نسیم خنک صبحگاهی اولین چیزی بود که بهمون صبح بخیر گفت.(سرماشو تو صورتتون حس کنین، حالا هم ی نفس عمیق:) )

پیرمرد سیبله توی کافه خوابیده بود، بزور بیدارش کردیم. بیرون کافه با آب سرد چشمه، دست و رویی شستمو بعد از گرفتن ی فیلم کوتاه از اون منطقه، رفتم داخل کافه.(فیلم رو اینجا ببینید)

پیرمرد می گفت: همه فصول سال میزبان طبیعت گردها و کوهنوردای زیادی هستش، ما هم کلی از برنامه و هدفمون براش صحبت کردیمو چندتا از کارتهای برنامه رو به در و دیوار کافه چسبوندیم و ازش خواستیم، مارو به یاد داشته باشه و به همه مشتریاش بگه مراقب محیط زیست باشن.

از پیرمرد پرسیدیم چقد تا ماسوله مونده و چقدر تا پایان سربالایی؟ گفت حدود ۳۰ کیلومتر تا ماسوله و ۵ کیلومتر تا پایان سربالایی. امیدی به صحت اطلاعات نداشتیم، اما اینبار واقعا درست بود!(حدود ۵ کیلومتر سربالایی و ۲۴ کیلومتر تا ماسوله.)

بعد از یک گپ طولانی و گرفتن یک عکس یادگاری زدیم به جاده.

تغییر اقلیمو پوشیده شدن کوهها از یک مخمل سبز، نشان دهنده این بود که ما داریم وارد استان گیلان میشیم.

سیال بودیم در جاده ای زیبا، با صدای پرندگان و رودخانه ای جاری در دره و هوایی دلپذیر برای کشیدن نفسهایی عمیق. یکی از ناب ترین لحظه های زندگیمون در حال رقم خوردن بود.

کم کم مه ای غلیظ جاده رو در بر گرفت و ما درون جنگل، بر روی سرپایینی سنگلاخی و گلی. در میان مه شروع به رکاب زدن کردیم. فضای وهم انگیزی حاکم شده بود. بخاطر مه شدید تنها نور خاکستری رنگی به ما می رسید، سکوتی مطلق بر فضا حاکم شده بود و تنها صدای نفس نفسهای خودمو میشنیدمو درگیری زنجیر با خودروها.

دنیای دیگه ای بود…..

اما ی لحظه صدای اره برقی و فرو افتادن درختی بر اونجا حاکم شد، صدایی که خبر از مرگ، خبر از نابودی جنگل، خبر از فقر و خودخواهی و وظیفه ناشناسی میداد…

توی اون سرپایینی با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت در حال حرکت بودیم، دوچرخه از رو سنگها می پرید و بعضی جاها لیز می خورد و با سختی کنترلشو به دست می گرفتیم و باز رکاب زدنو گلی که به صورتمون می پاشید.

چه هیجانی داشت، دلم واسه ثانیه ثانیه اون لحظه ها تنگ شده.

 بدلیل مه زیاد هر چند کیلومتر مجبور بودیم ترمز کنیم تا به هم برسیم، لحظه ای از زیبایی ها و هیجانمون حرف بزنیمو دوباره سرپایینی و لذت…

لحظه ها مث برق و باد گذشت.

ناگهان زیر پامون روستایی زیبا در میان جنگل و مه نمایان شد، ماسوله.

دوست داشتنی و رویایی در اون هوای خنکو

مه آلودو

بارونی…

دوچرخه بدست تو کوچه پس کوچه هاش شروع به قدم زدن و لذت بردن کردیم و در عین حال دنبال کلانتری میگشتیم تا اطلاع بدیم: بالا دارن درخت می کشن، دارن نابود میکنن همه چیو، خبر از نابودی اندک درختان باقی مانده شمال بدیم. آدرس دادن که کلانتری پایین ماسوله است. یک کافه دنج پیدا کردیمو سفارش میان وعده ای دادیم، بعد از دو روز موبایلامون رو روشن کردیمو خبر سلامتیمون رو به اطلاع خونواده هامون رسوندیم.

روبروی ما توی کافه، ی خونواده حضور داشتن که حس کردم قفل ما شدن، وقتی با لبخند بهشون نیگاه کردم، مادر خونواده با تعجب پرسید شماها کجا بودین؟! از کجا میاین که این شکلی شدین؟! من و مهدی اون لحظه فهمیدیم که غرق در گلیم، سر و صورت و لباس و دوچرخه هامون:دی. اصاً ی وضی

کلی خندیدمو شرح حال دادیم و ازشون خواستیم مراقب محیط زیست باشن.

با اینکه درون روستاهای توریستی دیگه خبری از اون مهر و صفای ساکنان روستایی وجود نداره اما ماسوله حس و حال خیلی خوبی بهمون می داد. بوی اصالت میداد. شهرداری ماسوله هم سطلهای زباله رنگی به منظور طرح تفکیک زباله در شهر تعبیه کرده بود که کار نوبرانه ای بود در ایران و کلی خوشحالمون کرد.

لواشک ترشٍ ترش و کمی شیرینی خریدیم. پله ها رو بدو بدو اومدیم پایین تا بریم سراغ کلانتری. من رفتم داخل، خدمت افسر نگهبان.

با همه وجودم شرح ماجرا دادم: ۵-۶ کیلومتر بالای اینجا، صدای اره برقی بود و افتادن درخت. و اون در جواب با پوزخندی  پرسید: اره برقی میوفتاد روی درخت، یا درخت میوفتاد روی اره برقی!!!!!

خشکم زد….

زدم بیرون که دم در یکی از افسرای اونجا پرسید: دوچرخه رو چند خریدی؟

یعنی دلم می خواست کلشو بکنم، کله خودشو اون رییس…..

رفتم شهرداری و هرچی دلم خواست نثار رییس کلانتری کردمو گفتم اون بالا دارن جنایت می کنن و این آقا منو مسخره میکنه! با عصبانیت از شهرداری زدم بیرون، که دیدم  دوباره چرخ دوچرخه مهدی جام کرده!

انبردستی پیدا کردیمو مهدی دوباره چرخو راه انداخت و ما زدیم به جاده، به سمت فومن و رشت.

قرار بود به قلعه رودخان هم سر بزنیم اما بخاطر خستگی چند رو قبل، مشکل دوچرخه مهدی و خیس و گل آلود بودنمون صرفنظر کردیم.

بارون شدیدی شروع به باریدن گرفت، جاده ماسوله- فومن، در دل جنگل و زیر اون بارون، واقعا زیبا و دیدنی بود..دلمون نمیومد تند بیایم پایین.فوق العاده است اون جاده. متاسفانه لنز دوربینمون کثیف شده بود و هیچ پارچه خشک و تمیزی برای پاک کردنش نداشتیم.

قبل از رسیدن به فومن دم مغازه ای ایستادیمو ی نوشیدنی برای رفع عطش گرفتیم و خودمونو آماده کردیم برای کلوچه های خوشمزه فومن. اینجا بود که من به مهدی گفتم : شنیدم فومن معروفه به شهر مجسمه ها، در سالهایی دور این شهر حکمران زنی داشته که به دلیل علاقش به هنر مجسمه سازی در گوشه و کنار این شهر زیبا، مجسمه های دلفریبی به یادگار گذشته

به امید دیدن این مجسمه های زیبا راهی فومن شدیم، در اولین میدون شهر، به این دوتا مجسمه برخوردیم!!! مث چرخ دوچرخه مهدی، دوتامون جام کردیم

خروجی شهرهم که مجسمه میرزا کوچک خان با یک تفنگی بر دست، بیشتر به ما حس ترویج فرهنگ خشونت و خون و خونریزی القا شد تا زیبایی شناسی و لطافت!ا،

خلاصه داخل شهر نسکافه و کلوچه داغی بر بدن زدیم و راهی رشت شدیم. دقیقا بیرون از فومن بودش که دهن کجی مردم به محیط زیست رو به وضوح دیدیم، یعنی واقعا ما با خودمون هم لجبازی می کنیم!؟

حدودای ۴:۳۰ رسیدیم رشت و با میزبانمون علیرضا تماس گرفتیم. آدرس داد و ما راهی خونشون شدیم.

آدرس سر راستی بود و به راحتی پیداش کردیم. وقتی رسیدیم دم خونه علیرضا، صحنه جالبی بود. من و مهدی غرق در گل و خیس، میزبانمون هم بسیار منظم و تمیز. هم ما مردد بودیم بریم داخل و هم اونا!!

وقتی برای اولین بار بعد از ۳ روز، قیافه خودمو داخل حموم توی آینه دیدم تعجب کردم، داغووون بودما، داغوون

دو روز(روز پنجم) رشت موندیم و علاوه بر تجدید قوا، از دیدن شهر زیبای رشت بهره بردیم، دوچرخه هامونو سرویس کردیم، ترکبند و خورجینامون رو بستیم و دوستای قدیمی رو دیدیم. شب آخرم به لطف علیرضا و ستاره خانوم، تعدادی از بچه های نازنین رشت رو در یک شب خاطره انگیز زیارت کردیم و کلی از برناممون باهاشون گفتیم و قرار شد اونا هم به کلی آدم دیگه سفارش محیط زیست و حیوونای خوشگلشو بکنن

اون دو روز مث برق و باد گذشت، اما محبتهای علیرضا و خونوادش در دل ما جاودان می مونه، این خونواده برامون سنگ تموم گذاشتن. یک دنیا من و مهدی از تک تکشون سپاسگزاریم.

روز ششم:

ساعت شروع: ۸:۳۰

ساعت پایان: ۱۶:۳۵

مدت زمان رکاب زدن: ۴:۳۵

متوسط سرعت: ۱۹٫۸ کیلومتر در ساعت

مسافت طی شده: ۹۲ کیلومتر (رشت- سنگر- سیاهکل- لاهیجان-لنگرود-لاهیجان!)

مسیر سنگر – سیاهکل – لاهیجان رو به دو دلیل انتخاب کردیم، یکی اینکه جاده سنگر در زمان میرزا کوچک خان ساخته شده و دلیل پیچهای زیادش در واقع برای غافلگیر کردن سپاهیان روس بوده(بنا به شنیده هام) ، دلیل دوم نام سیاهکل و جنگلهای معروفش بود. خواستیم همراه با رکاب زدن در اون جاده، یاد مبارزات بزرگ مردانی مانند میرزا و یارانش در ذهنمون تداعی بشه و در کنارش از زیباییهای سیاهکل لذت ببریم.

جاده ای باریک، با کناره هایی سر سبز و افقی از جنگل و کوه که در بعضی جاها کانال و رودخانه ای با اون موازی میشد و زیبایی دو چندانی بهش میداد.

بعد از عبور از شهر سنگر، زیبایی های سد سنگر باعث شد تا توقفی داشته باشیم و از دیدن مناظر زیبای اون منطقه لذت ببریم.

بعد از چند دقیقه توقف، راه افتادیم به سمت سیاهکل. خبری از جنگل در نزدیکیهای جاده نبود،اما در دور دست کوههایی پوشیده از جنگل دیده می شد که دیدنشون لذت بخش بود.

ی تابلو ماهیگیری ممنوع، توجه منو جلب کرد که تا حالا ندیده بودم.

در این جاده نبرد نا برابری میدیدم بین لاکپشتهای آبی که قصد عبور از جاده رو داشتن و ماشینهایی که با سرعت از روشون رد می شدن و فرصت زندگی رو از این موجودات زیبا به راحتی می گرفتن. ده ها جسد لاکپشت گوشه و کنار جاده به چشم می خورد، یعنی کی قراره نسل اینا هم رو به انقراض بره تا فکری به حالشون بشه؟!:(

بعد از عبور از سیاهکل و دیدن مزارع زیبا و کارخانه های چای که بدلیل واردات بی حد، تبدیل به مکانهایی متروک شده بودن، به لاهیجان رسیدیم. یاد سفر مالزی و  مزارع چایی افتادم که سالانه میهمان چندین هزار توریست هستند و چه درآمدی نصیب کشاورزا و مردم اون منطقه می کنن.

بگذریم، رسیدیم لاهیجان قشنگ ترین شهر در مسیر برنامه ما(از دید من و مهدی). فوق العاده است این شهر. معماری زیبای شهری به همراه جاذبه های طبیعی و دریاچه ای مصنوعی، جلوه ای کم نظیر به این شهر شمالی کشور داده است. کلوچه های معروفش که دیگه حرف ندارهد. نمی خوام تبلیغ کنم، اما کوکی های تازه نوشین فوق العاده ان، برا کلوچه ها هم شده، من ی بار دیگه میرم لاهیجان.

راهی مقبره زیبای کاشف السلطنه شدیم. محمد علی معروف به کاشف السلطنه چایکار، متولد ۱۲۴۴ خورشیدی در تربت حیدریه، که از دارالفنون و سپس از سوربن فرانسه فارغ‌التحصیل شده بود، با عنوان ژنرال کنسول ایران در سال ۱۲۷۶ خورشیدی، مأمور خدمت در هند شد. وی به عنوان سفیر ایران در هندوستان در روزگار مظفر الدین شاه قاجار اولین فرد ایرانی است که با همت والای خود و در نقش یک بازرگان به فراگیری شیوهٔ کاشت و مصرف در ایران و جهان پرداخت. وی با تلاش زیاد و نبوغ خود توانست نژادهای خوب و مقوی چای را کشف نموده و با زاد و ولد آنها نام خود را ماندگار نماید. همچنین او شهر لاهیجان را به دلیل وجود هوای مناسب برای کشت چای انتخاب کرد.

بعد از دیدن این مقبره زیبا، دوری در شهر زدیمو از کنار آبشارشیطان کوه گذشتیمو راهی لنگرود شدیم.

حدود ساعت ۱۴ رسیدیم لنگرود و چون نامه ای جهت همکاری، از تربیت بدنی کرمان داشتیم، راهی تربیت بدنی لنگرود شدیم آنهم به قصد گرفتن مهمانسرا. موقع ورود به تربیت بدنی یکی از کارمندای تربیت بدنی معترض شد که چرا من شرت دوچرخه سواری پوشیدم!

دیگه قاطی کردم اینجا، فک کن ما با دوچرخه و خیس عرق وارد مرجع ورزش ی شهر بشیم، بعد کارمند اونجا ایراد بگیره چرا شرت پامونه!! کارمند مربوطه رو شستم، شاکی رفتم داخل اتاق رییس. رییس تربیت بدنی لنگرود مرد شریفی بود و ضمن عذرخواهی بابت رفتار کارمندش، شروع به جستجوی مهمانسرای برای ما کرد. متاسفانه لنگرود جایی نداشت، رودسر میزبان مسابقات فوتسال کشوری بود و نهایتا لاهیجان جور شد(خیلی بزرگواری کرد. سپاس). دوباره برگشتیم لاهیجان، بعد از حدود دو ساعت معطلی بالاخره بهمون اتاقی در مهمانسرای لاهیجان دادن. علیرضا میزبانمون در رشت، باهامون تماس گرفت و وقتی شنید لاهیجانیم، تصمیم گرفت شب به ما ملحق بشه

برای رفع گرسنگی شدید از مهمانسرا زدیم بیرون و بصورت اتفاقی یک کتلت فروشی پیدا کردیم، صاحب مغازه کشتی گیر قدیمی و با صفایی بود که سالهای اخیر رو با دوستانش، دوچرخه سواری می کرد و کلی فعالیتهای محیط زیستی داشت.

تصادف جالبی بود، علاوه بر خوردن چندین کتلت خوشمزه کلی هم از برناممون گفتیم و تعدادی از کارتهای برنامه رو بهش دادیم تا بین دوستاش تقسیم کنه و ایده های من و مهدی رو هم با اونا در میون بذاره.

چرتی زدیمو از عصر تا دیروقت با علیرضا و دوستانش جاوید و امیر و … لاهیجان رو گشتیم، چای ناب ایرانی نوشیدیم و شب به یادموندنی رو گذروندیم.

(نمایی از شهر لاهیجان در شب)

حدودای ۱۲ برگشتیم خوابگاه.

روز هفتم:

ساعت شروع: ۸:۳۰

ساعت پایان: ۱۲:۲۵

مدت زمان رکاب زدن: ۳:۲۵

متوسط سرعت: ۲۳٫۳کیلومتر در ساعت

مسافت طی شده: ۸۰  کیلومتر (لاهیجان- رامسر)

امروز چهارشنبه است و ما فردا شب عباس آباد دعوتیم، میهمان ی مرد مهربووووون. برا همین مسیرمون رو نصف کردیمو عجله ای نداشتیم. ۷:۳۰ پا شدیم و بعد از جمع و جور کردن وسایلمون و تحویل کلید خوابگاه، زدیم بیرون. اول رفتیم سراغ کوکی های نوشین و جاتون خالی یک کیلویی کوکی داغ و تازه از تنور بیرون اومده(تصور کن پر از کشمش و گردو، ای جانم) خریدیم و از شهر زدیم بیرون. مسیر امروزمون(عبور از رودسر، کلاچای و چابکسر)کوتاه، زیبا و در برخی مناطق با چشم انداز دریا همراه بود.

سر ظهر رامسر بودیم، شهری که همواره و بر اساس نقل قولهای پدرم از دوران شباب، تصوری رویایی در اندیشه ام داشت. به لطف دوست ندیده ای(امیر آقا مقدم) با خانواده نازنینی(علیپور) در رامسر آشنا شدیم که خونشون در بلوار کا-زینوی سابق یا معلم فعلی قرار گرفته بود. راهی این بلوار تاریخی و زیبا شدیم. دیدنش مارو شگفت زده کرد، جلوه ای از شکوه و شهری اروپایی در زمانی دور.

وجود فرودگاهی در کنار این بلوار و تصور فرود هواپیما در اون، کلی مارو به وجد آورد. تپه ای واقع در جنوب فرودگاه، آدمو یاد شهر ریودو ژانیرو و مجسمه مسیح می اندازه. شاید ی روزی اینجا هم مجسه عظیمی نصب بشه و کلی بر زیبایی های این شهر بیافزاید.

آقای علی پور، همسر، دختر خانوما و پسرشون اونروز به ما بی نهایت لطف کردند، همه جوره. حتی پدر خونواده عصر اونروز، کارشو بخاطر ما رها کردو تمامی رامسر رو به ما نشون داد. در قسمتی از این گشت شهری، رفتیم بالای جنگلی پر از آپارتمان و ویلا که زمانی نه چندان دور مملو از درخت و گیاهان زیبا بوده و مامن حیوانات بسیار. از اونجا به وضوح دیدیم که طبیعت رامسر نابوده شده !

افسردگی گرفتیم با دیدن این همه نابودی و خرابی طبیعت…

شب یکی دیگه از بچه های با صفای CS (محسن دلفان عزیز) به دیدنمون اومد و دعوتمون کرد، اما ترجیح دادیم اون شبو استراحت کنیمو روز بعد در مسیر عباس آبد به دیدنش بریم. کلی اون شب از هم صحبتی با محسن که برا خودش ی آدم حرفه ای در زمینه تورهای آفرود هستش لذت بردیم. (اینجا با فعالیاتش بیشتر آشنا شوید) رفیقمه دیگه، حالا ی لینک تبلیغیم من بذارم، چی میشه ؟!;)

روز هشتم:

ساعت شروع: ۹:۰۰

ساعت پایان: ۱۲:۰۰

مدت زمان رکاب زدن: ۲:۴۰

متوسط سرعت: ۲۲٫۲کیلومتر در ساعت

مسافت طی شده: ۵۹ کیلومتر ( رامسر- عباس آباد)

دوتا پا زدیم رسیدیم عباس آباد، فقط بین راه سری به محسن زدیم و بعد هم این پرنده بیچاره رو دیدیم که از بقیه جا مونده بود! (من موندم با چه انگیزه ای اینو ساختن خدایی)

یک راست رفتیم خونه محمد عصر درخشان (عمو محمد). به لطف دوست مشترکی(رضا معمار) قرار بود اونشب نشستی با حضور تعدادی از دوستان، درباره برناممون برگزار شود . وقتی رسیدیم، کسی خونه نبود. ما هم از فرصت استفاده کردیمو دوری تو گلخونه روبروی خونه عمو زدیمو با دیدن ی آناناس زینتی کلی کیف کردیم.

عمو با اون لبخند همیشگیش به همراه چند نفر از مهمانانش(امیر، مارال و ترانه)، سریع خودشو رسوند.

در خونه که باز شد باور کنین بوی مهر و صفا توی هوا پیچید، عمو محمد بی نظیره از مهربونی و به قول قدیمیا لوطی گری.(تجربه من اینجوری بود)

اونروز دایی، دوتا مصطفی، رضا معمار، محسن دلفان، چند نفر از دوستای عمو و از همه مهمتر محبوبه خانوم(همسر عمو) به ما اضافه شدن و چه شب خوبی بود. تا دیروقت بیدار بودیمو از برناممون حرف زدیم، با بچه ها آشنا شدیم و…

روز بعد هم(روز نهم) عباس آباد موندیم، جوجه کباب خوردیم، حرف زدیم، ی عالمه خندیدیم، لش کردیم و تا دیر وقت دور آتیش تو حیاط .

حدود ۲ بود که می خواستیم بخوابیم، از مهدی پرسیدم: می خوای ی روز دیگه بمونیم؟

مهدی گفت: بمونیم! (اگه مهدی رو می شناختین، با شنیدن این جواب شاخ در میاوردین به جان خودم)

می دونستم اگه بمونیم، دیگه موندیم بسکه صاحب خونه نازنین بود برا همین موبایلو کوک کردم ۶:۳۰ صبح.

(کوچه خونه محمد عصردرخشان)

بخش چهارم

0 پاسخ ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *