گزارش سفر ۱۰۰۰ کیلومتر برای طبیعت- بخش دوم

بخش اول

روز دوم:

ساعت شروع: ۷:۱۵

ساعت پایان: ۱۹:۴۰

مدت زمان رکاب زدن: ۷:۱۱

متوسط سرعت: ۱۳٫۲کیلومتر در ساعت

مسافت طی شده: ۹۵٫۲ کیلومتر (چوبر- ییلاق دره دشت)

چوبر بودیم…

حدود ۶:۳۰ بیدار شدیم و بعد از مسواک و جا دادن وسایل ضروری درون کوله پشتی، پاورچین پارورچین، بدون اینکه برای اهالی خونه  مزاحمتی ایجاد کنیم زدیم بیرون. هوا عالی، نسیم خنک صبحگاهی توی صورتمون میخورد و مناظر اطراف جاده معرکه:)

بعد از طی چند کیلومتر به روستای خطبه سرا رسیدیم. پیچیدیم داخل روستا و یک کافه دنج پیدا کردیم و جاتون خالی صبحانه . از این فرصتم استفاده کردم و به مشتریهای کافه درباره برناممون توضیحاتی دادم و ازشون خواستم که مراقب محیط زیبای اطرافشون باشند.

جاده از بین جنگل و مراتع زیبا عبود می کرد و دریا هم در بیشتر قسمتهای مسیر مارو همراهی کرد تا اینکه بعد از عبور از تالش و اسالم رسیدیم به دو راهی خلخال- انزلی. طبق برنامه ریزی قبلی پیچیدیم به سمت خلخال.

سالها بود که منتظر دیدن جاده اسالم به خلخال بودم،مسیری که بارها در زمستون وصف بارش سنگین برف و بسته شدنشو شنیده بودم و مطالب زیادی درباره زیباییهای وصف ناپذیرش. کلی ذوق داشتم.

اول مسیر دم ی سوپری نگه داشتیم و با چندتا نوشیدنی و استراحت چند دقیقه ای خودمون رو برای یک سربالایی سنگین و طولانی آماده کردیم.(البته تا اون لحظه معنای واقعی سربالایی طولانی و سنگین رو نمیدونستیم;) )

اسالم به خلخال یک تیکه از بهشته. جاده ای از میان جنگلهای زیبا و انبوه. وجود کندوهای زنبور عسل و حضور رودخانه ای پر آب در برخی قسمتهای مسیر ، زیبایی این جاده را چند برابر می کرد.

در طول این مسیر یک عالمه کبابی و بلالی در گوشه و کنار جاده در حال چشمک زدنه و ما فقط آب دهن قورت میدادیم.(بخاطر رکاب زدن امکان خوردن غذای سنگین وجود نداشت).

ظهر شد و ما حسابی خسته و گرسنه، بین اونهمه کبابی دم ی کافه وایسادیم و با خوردن چای و املت، تجدید قوایی کردیم. فک کن، فقط ی املت!

در طی مسیر دیدن ماشینهایی که با گلهای شقایق پژمرده تزیین شده بودند، آهی از سینه ما بیرون می آورد و خبر از مرگ تعداد انبوهی از این گلهای زیبا در ارتفاعات اون منطقه میداد  اونم بدلیل خودخواهی مردم.(تنها خودخواهی این آدمها چون در اون منطقه، هم وطنی بر روی یک تابلوی بزرگ کلی درباره این شقایقها توضیح داده بودو خواسته بود که اونارو نچنینن اما…) اینقدر تعداد ماشینهای گل زده و هموطنان با فرهنگ و خودخواهمون زیاد بود، که من و مهدی خدا خدا میکردیم چندتا دونه ازش باقی بمونه تا ما هم بتونیم ببینیم و از زیباییشون لذت ببریم!

البته تعدادی از همین هموطنهای با فرهنگ هم وقتی ما هارو هنگام رکاب زدن در اون شیب سنگین می دیدن از درون ماشین، با الفاظ پرمهرشون به سخره می گرفتن و گاها فحشی هم نثارمون می کردن!!

با افزایش ارتفاع، کم کم از پوشش جنگلی کاسته و بر سردی هوا افزوده شد. نزدیکیهای غروب بود که به یک ایستگاه هلال احمر رسیدیم و با توجه به اینکه دوتامون عضو افتخاری سازمان بودیم، فک کردیم بهمون جای خوابی بدهند اما فرمودن: تو این منطقه ویلا گیر میاد، کمی بگردید!

مطابق برناممون قرار بود شب را در روستای مجره بگذرونیم اما مه سنگینی داشت بر اون منطقه(ییلاق دره دشت) حاکم میشد و هوا رو به تاریکی میرفت که کنار یک کافه و قصابی، اتاقی ۲*۲ برای خواب پیدا کردیم.

[img src=’http://deepbreath.ir/wp-admin/post.php?post=258&action=edit’ width=’70%’ ][/img]

هوا، سرمای مطبوعی داشت و وجود مه غلیظ، فضای فوق العاده ای از طبیعت درست کرده بود.

دوچرخه هامون رو درون اتاقک جا دادیم و با آب سرد چشمه دست و رویی شستیم. کافه چی با چند سیخ کباب چنجه ازمون پذیرایی کردو ما هم حسابی از خجالتشون در اومدیم:)

 قدمی زدیم و کمی خوراکی و نوشیدنی برای برنامه فردا خریدیم و رفتیم داخل اتاقکمون. استراحتی کردیمو چند یادداشت درباره سفر اونروز برداشتیم، نقشه راه رو بررسی کردیمو بعد از پهن کردن کیسه خوابهامون زدیم بیرون برای نوشیدن یک چای داغ، حسابی چسبید.

حدودای ۱۱ شب بود که برگشتیم داخل اتاقک. توی کیسه خوابامون کز کردیمو بیهوش شدیم….

روز سوم:

ساعت شروع: ۸:۰۰

ساعت پایان: ۲۰:۰۰

مدت زمان رکاب زدن: ۷:۰۰

متوسط سرعت: ۱۳٫۴ کیلومتر در ساعت

مسافت طی شده: ۹۴٫۵ کیلومتر (ییلاق دره دشت- روستای سیبله)

حدود ۷ از خواب پا شدیم، درب اتاقک که باز شد خنکای صبحگاهی که به صورتمون خورد، سرحال اومدیم:) بعد از جمع و جور کردن وسایلمون رفتیم سراغ صبحانه و حدود ساعت ۸ ، روز سوم رکاب زدنمون رو شروع کردیم.

باز هم سربالایی و سربالایی. اما برعکس روز قبل جاده حسابی خلوت بود و ما مست از صدای پرنده ها در حال رکاب زدن، تا اینکه رسیدیم به دشت شقایق ها(اون لحظه رو همونجور که رکاب میزدم، فیلمبرداری کردم. میتوند اینجا دانلود کنید، ۷ مگ). دشتی سبز و مملو از گلهای بنفش و شقایق وحشی.

احتمالا چند روز قبل اینجا مملو از شقایقهای قرمز و زیبا بوده که موقع رسیدن ما تنها اندکی از اونها در مجاورت خونه محلیها بجا مونده بود.

اینقد این منطقه ساکت و دل انگیز و زیبا بود که بارها ایستادیم برای عکس گرفتن(حالا بماند دوربینم همینجا خراب شد! بارها روشن و خاموش و ریست تا بالاخره چند تا عکس باهاش گرفتیم و جالبه بقیه مسیر مث ساعت کار کرد!)

مرگ شقایقها واقعا تاسف بار و دردناک بود.(حتما اینجا رو بخونید، لطفا)

در انتهای دشت شقایق ما دوباره از استان گیلان خارج و وارد استان اردبیل شدیم.

انگار این سربالایی سر تمام شدن نداشت، اما زیبایی و سکوت حاکم بر اون منطقه به همراه پرواز یک شاهین پر ابهت، انرژی دوباره ای به ما داد و باز رکاب زدیم. تا اینکه بالاخره در فاصله ۵۵ کیلومتری اسالم، در منطقه ای بنام الماس و در کنار یک ایستگاه هلال احمر و راهداری سربالایی تموم شد:)

ابتدا یک شیب ملایم و بعد شیبی تند تا روستای مجره. البته بین راه، دو راهی خلخال- پونل ایستادیمو با یک نوشیدنی تجدید قوایی کردیم و دوباره راهی شدیم.

تا روستای مجره سرپایینی دلچسبی بود، مجره دقیقا در یک تقاطع قرار گرفته که راه غرب(جاده روبرو) به سمت خلخال و راه شرق(جاده سمت چپ) به سمت کلور(شاهرود) می رود. مقداری میوه خریدیم و جایی دنج پیدا کردیم وبعد از تامین ویتامین اون روز، به راه افتادیم.

(تنظیم لنت، بعد از اون سرپایینی پر شیب)

آفتاب سوزان توی آسمون حسابی در حال سوزاندن ما بود(الآن سه هفته از اون برنامه گذشته و من همچنان مث سمور، پوست دست و پاهام چند رنگه:) ) که رسیدیم به کلور یا شاهرود، منطقه ای با زبان تاتی(زبان ایران باستان).

خسته بودیم و گرسنه، یعنی در واقع گشنه . ی کافه کوچولو سر تنها میدان کلور پیدا کردیمو قید پیچ خوردن روده و سنگین شدن و … رو زدیم و چند سیخ جوجه سفارش دادیم. برای مشتریان کافه حضور ما در کلور، اونم با دوچرخه عجیب و غریب بود. آقایی پرسید شما از کجا می آید؟

– از اردبیل رفتیم آستارا و دیروز از اونجا راه افتادیم

– یعنی شما سربالایی رو با دوچرخه اومدید ؟

– آره

– نه!! مگه می شه؟!نهههه؟! من ۱۰  ساله تو این جاده راننده تاکسیم، اصلا همچین چیزی ندیدم!! خیلی هنر دارین بابا، خیلی هنره:)

البته تو پرانتز بگم، خیلی از دوچرخه سوارها این مسیر رو رکاب زدن و میزنن، حتما راننده تاکسیه ندیده بوده. ما نه در چیزی اولین بودیم و نه بهترین. فقط واسه دلمون ی سفر رفتیم.

خلاصه بعد از خوردن ناهار، کمی استراحت کردیم و راهی شدیم. قبل از خروج از شهر، دم ی سوپری ایستادیم برای خرید آب و بستنی، صاحب مغازه آدم شریف و بزرگواری بود. اومد بیرون از مغازشو بعد از خدا قوت یک عالمه توضیح از اقلیم، زبان و جغرافیای اون منطقه بهمون داد. اسم و آدرس و عکسی از ایشون ندارم، فقط این پاراگراف رو برای قدردانی، اینجا به یادگار میذارم.

جاده مجره- کلور- روستای شال عمدتا سربلایی بود و خسته کننده، دوباره سربلایی و سربالایی. اونقد خسته شده بودیم که ی جا با دیدن تابلوی سرپایینی، با مهدی برا خودمون جشن گرفتیم:)

اینم پشت صحنه این پرواز!

بعد از عبور از روستای شال، در انتهای جاده آسفالته لاکپشت کوچیکی مارو بدرقه کرد، حضورش در اون جاده خلوت ی جورایی مارو از تنهایی در آورد.

البته همینجاها بود که با صحنه دلخراش محیط زیستی هم مواجه شدیم و اون محل دفن زباله ها توسط شهرداری در اون منطقه زیبا بود.

جاده تا ماسوله خاکی، سربالایی و گمراه کننده و البته در کنار دره ای سرسبز است!(بر روی تابلویی در روستای شال نوشته بود: ماسوله ۵۰ کیلومتر) این مسیر پر از دو راهیهای بی نام ونشانه که حتی روی نقشه GPS هم مشخص نبودند!(البته GPS موبایل منظورمه، فک نکنی Garmin داشتیم)

بعد از رکاب زدن در یک مسیر خسته کننده، زیر آفتاب داغ، اولین بار که به یک دو راهی برخوردیم با مهدی مث پت و مت به همدیگه نیگاه کردیمو پرسیدیم حالا کدوم یکی رو باید بریم؟!

بزرگترین حسن همراهی با دوستی مث مهدی این بود که در سخت ترین شرایط هم می خندیدیم و از لحظه هامون لذت میبردیم. این ی نعمت بزرگ بود واقعا. مث اول این دو راهی، بی خیال گوشه جاده نشستیم روی زمین، نفسی چاق کردیمو شروع به نوشیدن دلستر لیموی گرمی، که توی کوله هامون داشتیم.

خیلی جاها حسی راهمون رو پیدا کردیم و کلیدش این بود: هرکجا به دو راهی برخوردید بپیچید: چپ:)  واقعا هم اینجوری بود.

 متاسفانه باد مخالف هم با شدت زیادی شروع به وزیدن نمود و مارو مجبور می کرد خیلی جاها از شدت خستگی و وزش باد، پیاده حرکت کنیم.(البته همیشه موقع دوچرخه سواری طولانی، خصوصا در مسیرهای سربالایی بهتره برای استراحت دادن به برخی عضلات درگیر پا(مانند چهار سر ران) و استفاده از سایر عضلات، بجای رکاب زدن پیاده روی کنید)

البته دلخوشیهایی هم در اون جاده پیدا می کردیمو انرژی می گرفتیم، نمونشم درب این مزرعه بود که من همیشه تو فیلمهای خارجی، اونم در مزارع بزرگ می دیدم و کلی باهاش حال می کردم:)

سکوت محضی بر جاده حاکم بود که گاها با عبور موتور سیکلت و یا ندرتا وانت نیسانی، شکسته می شد. برعکس سایر مناطق شمالی فاصله روستاها در این منطقه زیاد بود و طبق نقشه ای که در اختیار داشتیم می بایست برسیم ماجولان و از آنجا به ماسوله. با توجه به برنامه ریزی قبلی، امشبو باید ماسوله باشیم اما هرچه پیش میرفتیم بر شدت باد و خستگی ما افزوده می شدو خبری از روستای ماجولان هم نبود. از هر موتور سوار یا چوپانی هم که می پرسیدیم تا ماسوله چقدر مونده همه می گفتن: ۵۰ کیلومتر! به تجربه می گم عموما مردم ایران هیچ شناختی از سیستم متریک و کیلومتر ندارن، چون در طول این ۱۰۰۰ کیلومتر هر وقت سوالی درباره مسافت پرسیدیم،اعداد عجیب و غریبی بهمون تحویل میشد!

در پی روستای ماجولان رکاب میزدیم که مهدی متوجه شد چرخ جلو دوچرخش جام کرده!! خسته بودیم و کلافه، با اینحال مهدی توپی جلو رو باز کردو کمی گریس زد اما افاقه ای نکرد، انبردست لازم داشتیم. پیاده خودمون رو رسوندیم ماجولان، حدود ۷ عصر بود. روستایی دور افتاده و غریب، نه تلفنی وجود داشت و نه دکل موبایلی.

تنها دکان روستا، پستوی خانه ای بود که چند کارتون بیسکوییت و تعدادی نوشابه به مشتریان خود عرضه می کرد. دو تا نوشابه و یک بیسکوئیت و یک انبر دست از صاحب مغازه گرفتمو اومدم سراغ مهدی تا با حوصله بیشتری توپی را تعمیر کنه.

آفتاب در حال غروب بود و باد سردی می وزید، دوچرخه مهدی خراب، ما گرسنه و خسته و بی اعصاب که پیرمردی اومد کنارمون شروع کرد به نصیحت کردن که چرا شما دوتا ورزشکار نوشابه می خورید!!!

اعصاب داغوون بودا، اما پیرمرد ول کن ماجرا نبود. الا و بلا نوشابه ضرر داره و حیف شماست که نوشابه می خورید.

پدر جان ما داغونیم، پدر جان هرویین که نیست، نوشابه است. ای خداااااااااااااااااااا….:))

دوچرخه درست شد و ما فرار کردیم. از دو تا جوون روستا پرسیدیم تا ماسوله چقد دیگه مونده، که گفتن: ۵۰ تا!

بترکین؛ من نمیدونم این عدد ۵۰ رو کی به اینا یاد داده بود که ما هرچی میرفتیم ازش کم نمیشد.

طبق پرس و جویی که کرده بودیم، می گفتن در ۵ کیلومتری ماجولان(این یکی استثناٌ، در ۵ کیلومتری بود) سر یک گردنه، روستایی وجود داره بنام سیبله و کافه ای که می تونیم شب رو در اون سپری کنیم.

به امید روستای سیبله شروع به رکاب زدن کردیم تا اینکه سر یک گردنه رسیدیم به دوتا اتاق کاه گلی و پیرمردی در حال سیگار کشیدن.

پرسیدم: بابا سیبله کجاست؟

پیرمرد: هیمنجا.

من: نه بابا، منظورم روستای سیبله است

پیرمرد: خوب همینجا.

من: آخه اینکه فقط دوتا اتاقه، روستا کجاست؟

پیرمرد: این دوتا اتاق یه صاحب داره و ما با هم ی اسم داریم که اسمشم سیبله است!

انگار وارد یک رستوران ۵ ستاره شده باشیم، با ذوق فراوون پریدیم توی کافه و روی صندلی های چوبیش ولو شدیم. بعد از نوشیدن چندتا چای گرم، با آب خنک چشمه ای که دم در کافه جاری بود دستامون رو شستیم و یک املت حسابی خوردیم. اما املتی با تخم مرغ سوپری و رب گوجه! تاسف آور بود که توی این کافه دور افتاد و پرت هم دیگه نه تخم مرغ محلی وجود داشت و نه گوجه و خیار و سیبزیجاتی.

طبق گفته پیرمرد، ۱۵۰ سال بود که پدر بزرگ، پدر و خودش اون کافه رو می گردونن. کافه ای که دو مرتبه خراب شده بود ، این سومین ساختمونی بود ک طی این سالها ساختند.

شب شده بود و امکان ادامه راه وجود نداشت (البته ما هم رمقی دیگه نداشتیم) از پیرمرد جایی خواستیم واسه خواب که پیرمرد اتاق بغل کافه رو بهمون پیشنهاد داد، شبی ۴۰ هزار تومان!!

–          آخه بابا چه خبره؟

–          الآن تو ماسوله کمتر از ۸۰ تومن نیست، منم دارم تخفیف میدم بهتون تازه!

–          پدر جان هتل عباسیم شبی ۱ میلیونه، هتل شرایتون در لاس وگاسم شبی خدا تومنه اما چه ربطی به این اتاق شما داره آخه؟؟!!! چه استدلالی میکنی عزیز من؟!

–          من زن و بچم خرج دارن و قیمتش همینه!

–          خوب باشه، ما تو کیسه خوابمون رو همین سکوی دم در می خوابیم، بابت اینم باس پول بدیم؟(وقتی اینو گفتم مهدی رنگ از رخسارش پرید!)

پیرمرد چون دید خیلی جدی دارم میگم(البته اصلا جدی نبود، عمرا تو کیسه خواب اونم در اون هوای سرد میشد دم در خوابید، عمرا) گفت باشه ۲۵ تومن بدید(البته یکی از مشتریهای کافه هم وساطت کرد!)، قبول کردیمو با دوچرخه ها پریدیم داخل اتاق. کیسه خوابامون رو پهن کردیم، پیرمرد هم برامون ی چراغ نفتی آورد، ازش خواستیم اگه چیز دیگه ای داره برا شام آماده کنه که گفت مرغ داره و برامون سیخ میزنه.

صبح که پا شدیم یک سینی با چندتا سیخ خالی و استخوانهای مرغ دیدیم، مث اینکه بیدارمون کرده بود و ما بعد از خوردن جوجه ها دوباره خوابیدیم! ی چیزایی یاد من و مهدی بود، حتی اینکه با هم حرفم زدیم اما هیچی از گفت و گو و ان لحظه ها به خاطر نمیاوردیم! کلی به این قضیه خندیدیم، انگار اونشب از خستگی غش کرده بودیم!

بخش سوم

3 پاسخ ها

فعالیت‌ها و بازتاب‌ها

  1. […] Deep Breath : گزارش سفر ۱۰۰۰ کیلومتر برای طبیعت- بخش دومdeepbreath.ir/1000km-for-nature-second-section/‏مسافت طی شده: ۹۵٫۲ کیلومتر (چوبر- ییلاق دره دشت) … با افزایش ارتفاع، کم کم از پوشش جنگلی کاسته و بر سردی هوا افزوده شد. …. تنها دکان روستا، پستوی خانه ای بود که چند کارتون بیسکوییت و تعدادی نوشابه به مشتریان خود عرضه می کرد. […]

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *