گزارش سفر ۱۰۰۰ کیلومتر برای طبیعت- بخش اول

مقدمه

نفرات شرکت کننده: عبدالرضا کوهپایه– مهدی معماری

مدت اجرای برنامه: ۱۶ روز

شروع: ۱۶ خرداد ماه ۹۲ خورشیدی

پایان:۳۱ خردادماه ۹۲ خورشیدی

مسافت پیموده شده : ۱۰۶۹ کیلومتر

دوچرخه ها: مریدا TFS 500 و TFS 1000

دوربین: Canon G12  تعمیری!

مسیر پیموده شده در این برنامه (تغییراتی نسب به برنامه پیش بینی شده داشت) :

http://ridewithgps.com/routes/2754211

اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‌ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی…
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی…،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی…

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

پابلو نرودا | برگردان: احمد شاملو |

درود بر شما

من و مهدی با اجرای این برنامه گامی فراتر از وظیفه مان در قبال حفظ محیط زیست برداشتیم با این امید که سایرین تنها وظیفه شان را انجام دهند.

قبل از شروع برنامه با توجه به بودجه محدودی که داشتیم و برای اینکه کارمون نتیجه بهتری داشته باشه وب سایت    http://deepbreath.ir  به لطف دوستم پدرام جباری طراحی شد و خودم تعدادی مطالب مرتبط با محیط زیست را آماده و در آن بارگزاری کردم. برای معرفی سایت و برنامه “۱۰۰۰ کیلومتر برای طبیعت” کارتهایی با طرح زیر آماده و در مسیر رکاب زدن همراه با توضیحاتی به مردم ارائه شد.

در ضمن برای این برنامه هم لوگوی زیبایی توسط سرکار خانم ساناز فلاحتی http://sanaze.com طراحی و به ما هدیه شد.

بالاخره بعد از روزها به لطف چند نفر از دوستای عزیزم کارتهای برنامه و تیشرتهایی با برچسب لوگوی برنامه آماده شد. و بالاخره در تاریخ ۱۳ خرداد ماه ۹۲ من و مهدی به قصد عزیمت به تهران راهی ایستگاه راه آهن بندرعباس شدیم.

به لطف یکی از مامورین نیروی … دوچرخه من نو تشخیص و از حمل اون با قطار جلوگیری شد!(می بایست فاکتور اصلی خرید رو ارائه بدم!) به همین راحتی ایشون بدون اینکه دوچرخه رو از کارتون خارج کنن، فرمودن نو هستش و تو نمی تونی ببری! (فقط تصور کنین منو تو اون وضعیت) تو اون گرمای ظهر بندرعباس دوچرخه رو زدم زیر بغل و رفتم خدمت رییس مجموعه که یک آدم حسابی واقعی بود. بی منت دستور داد که دوچرخه دست دومه و مشکلی برای حمل نداره . (البته صاف شدیم تا باز بسته بندی کردیمو …)

بگذریم، ساعت ۱۵ سوار قطار شدیم و روز بعد حدود ۱۱:۳۰ با دو ساعت تاخیر رسیدیم تهران.

(طرح در کوپه قطار                     —                         نزدیکیهای حاجی آباد)

چون دوچرخه ها تحویل توشه شده بود، می بایست تا ۱ منتظر باشیم. با هر بدبختی بود توی اون روز تعطیل وانت باری پیدا کردیمو راهی ترمینال غرب شدیم برای رسیدن به اردبیل اما زهی خیال باطل…

دریغ از یک اتوبوس در ترمینال غرب!

همه جا پر بود از مسافرینی که روی زمین و چمن و صندلی نشسته و خوابیده به امید یافتن اتوبوسی برای رسیدن به مقصد(نوع رفتار اکثر راننده ها و مسئولین تعاونیها با این مردم واقعا تاسف آور بود، کسایی که تا یکی دو روز قبل، آویزون همین مردم بودن برای فروش بلیط، حالا با رفتاری سلطان منشانه و با کلی منت فقط با اشاره های سر و یا کلمه های “نه” و “شاید” پاسخگوی تقاضای مشتریان بودند)

(ساعت ۳ ظهر، ترمینال غرب و مهدی داغون)

تعاونی سیر و سفر اولین بلیط به اردبیل رو برای روز بعد، ساعت ۵:۱۵ صبح می فروخت که تنها شانس ما بود برای رسیدن به اردبیل و من بلافاصله خریدم. الآن ساعت ۳ ظهر، من و مهدی له، خسته، گرسنه و آواره !

به یاد دوست مهاجرت کرده ای افتادم که خانوادش نزدیک ترمینال غرب زندگی می کردن، با پدرشون(آقای کاویانی)  تماس گرفتم و شرح حال دادم. بندگان خدا به دادمون رسیدن و چه لحظات خوشی باهاشون سپری کردیم:)

ساعت ۱ خوابیدیم و حدود ۳:۳۰ پا شدیم تا بعد از صرف صبحانه راهی ترمینال غرب شویم. میزبانمون بزرگوارانه ما را رسوندن ترمینال اما….!

ساعت ۴:۳۰ صبح، مسئول باجه سیر و سفر در خواب ناز و دریغ از حضور اتوبوس در سکوی مربوطه! مسئول باجه رو بیدار کردمو پرسیدم: اتوبوس اردبیل نمیاد؟ الآن ۴:۳۰ هستش و ما ۵:۱۵ بلیط داریم.

چشاشو باز کرد و گفت: اتوبوس نمیاد و به منم ربطی نداره! پول بلیطتو پس میدم.

من: !!!!!!!!!!!!!!!! کلا تعجب بودم. داداش شما بلیط فروختی، ۴:۳۰ صبح من اومدم ترمینال چیکا باید بکنم؟ یعنی چی نمیاد؟

مسئول: به من هیچ ربطی نداره، برو شکایت کن!

خلاصه کنم پول بلیطو پس دادو ۹ صبح با پرداخت ۲۵ هزارتومان کرایه بابت حمل دوچرخه با اتوبوس یک تعاونی دیگه راهی اردبیل شدیم (وقتی سوار شدیم انگار خواب میدیدیم! )

اینارو نوشتم فقط بدونید که برای اجرای یک برنامه دوچرخه سواری شما امکان داره دچار چه زحمتها و دردسرهای پیش بینی نشده و مسخره ای شوید.

اتوبوس از مسیر زنجان- سرچم راهی اردبیل شد. از سرچم تا نزدیکیهای خلخال جاده کوهستانی و زیباست. یک عالمه دیواره های بلند و خوش تراش برای سنگنوردی به همراه رودخانه ای زیبا شما را همراهی می کند.

حدود ۵ عصر رسیدیم اردبیل و راهی خونه میزبانمون آقا بهمن شدیم. بعد از یک استراحت کوتاه و خوردن آش دوغی که مادرشون درست کرده بودند، شروع به سر هم کردن دوچرخه ها کردیم و بعد به همراه یکی دیگه از میهمانان بهمن برای دیدن دریاچه شورابیل با نمای کوه سبلان و سایر دیدنیهای شهر زدیم بیرون. جاتون خالی حلوا سیاه خوشمزه اردبیل رو تست کردیم و برای برنامه فردا هم مقداری خریدیم.

(مهدی و بهمن در کنار دریاچه شورابیل)

(چی بگم آخه؟! سیناما اونم از نوع ۵ بعدی)

بعد از اونهمه مصیبت در راه رسیدن به اردبیل، خداوند دو تا زلزله هم اونجا نصیبمون کرد. میهمان بهمن، دوتا بچه داشت که ترکوندن اون عصر و شب!

(تارزان به همراه خواهر دو قلوش)

روز اول:

ساعت شروع: ۶:۴۵

ساعت پایان: ۱۲:۳۶

مدت زمان رکاب زدن: ۴:۵۳

متوسط سرعت: ۲۳٫۱ کیلومتر در ساعت

مسافت طی شده: ۱۱۳٫۵ کیلومتر (اردبیل- چوبر)

۶ صبح پنج شنبه، ۱۶ خرداد ماه بیدار شدیمو ۶:۴۵ زدیم به جاده. هوا خنک و جاده مه آلود. متاسفانه جاده اردبیل به آستارا فاقد شانه مناسب بود، که باعث بالا رفتن ریسک دوچرخه سواری می شد اما ما این ریسکو پذیرفتیم و به راهمون ادامه دادیم تا طلسم روزهای قبل بالاخره شکسته بشه.

(اولین روز برنامه)

(جاده مه گرفته)

رکاب زدن توی اون هوای خنک و مسیر بسیار زیبا حسابی مارو به وجد آورد. نزدیک تونل گردنه حیران بودیم که راننده یکی از این ماشینهای سفید-آبی که آژیر بالای سقفشون هستش، پرید وسط جاده و به ما ایست داد! اول جو خارج و “توردو فرانس” گرفتمون و فک کردیم می خواد برای عبور از تونل مارو اسکورت کنه یا نکات ایمنی رو گوشزد کنه، اما…

بابام جان اینجا ایرانه، فهمیدیم مشکلش عکس برداری و فیلمبردای من در طی رکاب زدنه و خیلی جدی پرسید: از ما فیلم میجرفتی؟!

–          آخه جناب اینهمه زیبایی تو این منطقه است، من از شما فیلم بگیرم؟!

–          من دیدم، از ما فیلم می جرفتی!

از ما انکار و از اون اصرار تا بالاخره قضیه با بازبینی فیلمهای دوربین، ختم به خیر شد و ما به راهمون ادامه دادیم.

نکته: اگر با دوچرخه قصد عبور از یک تونل را داشتید، حتما چراغ جلو، عقب، هدلامپ و هر وسیله روشنایی دیگه ای دارید روشن کنید و با تمام سرعت از تونل رد شوید.

ابتدای مسیر به طول ۳۷٫۵ کیلومتر یعنی از اردبیل تا تونل گردنه حیران سربالایی است اما بعد تونل یه سرپایینی حسابی اونم در مسیری فوق العاده زیبا کلی بهمون انرژی داد. دوستانی که تو این مسیر دوچرخه سواری می کنن حواسشون به سگهای گله و نگهبان شرکتها باشه(عموما کاری ندارن اما حیوونه دیگه، ی دفعه دیدی هوس کرد!)

اینجا اولین منطقه ای از شمال بود که آثار تخریب محیط زیست و ویلا سازیهای بی حد دیده می شد و تاسف برانگیز بود.

بعد از عبور از گردنه حیران و مزارع زیبای برنج رسیدیم به آستارا.

حدود ۷ کیلومتر بعد از آستارا به تالاب استیل رسیدیم، این تالاب با درختانی شناور در آب نمونه ای زیبا و نادر است که به عنوان یکی از پنج منطقه نمونه گردشگری استان گیلان شناخته شده. متاسفانه اطراف تالاب پر بود از زباله های پلاستیکی و ….

(من و مهدی در کنار تالاب استیل آستارا)

برای اولین بار در نزدیکیهای لوندویل نمای زیبایی از دریا هم چند دقیقه ای با ما همراه شد:)

همینجور که سرمست از پیوند دریا و مناظر بدیع اون منطقه بودیم یک دفعه وانت محمد عصر درخشان (از دوستان عزیز و میزبانمون در عباس آباد) وسط جاده سبز شد و جلومون زد روی ترمز! خیلی اتفاق خوبی بود و ما کلی از دیدنش به خوشحال شدیم. عمو هم بالافاصله با دوربینش از ماشین پیاده شد و بعد از روبوسی چندتا عکس خوشگل ازمون گرفت و راهی چوبر شد تا به ما و تعداد دیگری از دوستان ملحق شه.

ساعت ۱۲:۳۶ رسیدیم روستای زیبای چوبر که پر بود از درختان کیوی.

علاوه بر من و مهدی، ۴۰ نفر از بچه های CS که برای دیدن آبشار لاتون در اون منطقه حضور داشتن هم میهمان آقا عظیم(میزبان ما) بودند که همگی با هم رسیدیم سر کوچه خونشون و بعد از احوالپرسی و آشنایی راهی خونه آقا عظیم شدیم.

خونه آقا عظیم واقعا زیبا و بهشتیه، وقتی توی بالکن می ایستید در سمت راست کوهستان و در سمت چپتون دریا رو می بینید و روبروی شما فرش سبزی پهن شده از درختان کیوی، فوق العاده است اینجا، خصوصا که صفا و مهر صاحبخونه هم لطف این فضارو صد چندان می کنه.

(یک پانوراما از بالکن خونه آقا عظیم)

کلی از دوستان بزرگور و پر از محبت CS از جمله رضا کهلایی، مصطفی حیدری و … رو اونجا دور هم دیدیم و باهاشون آشنا شدیم و به لطف آقا عظیم تونستم درباره برنامه و محیط زیست چند دقیقه ای از وقتشون رو بگیرمو باهاشون گپی بزنم.

عصر با مهدی رفتیم بیرون و قدمی زدیم و کلی عکس گرفتیم.

گوش سپردن به سمفونی غورباقه ها هنگام غروب آفتاب و کنار رودخانه ای که به درون دریا میریخت واقعا جالب بود.(این سمفونی رو میتونید از اینجا دانلود کنید)

و جالب تر از اون دیدن پرستوها در این منطقه، وقتی بچه بودم توی شهر من(سیرجان) هم همیشه موقع بهار پر بود از این پرندگان زیبا که من همیشه شیفته لونه های زیباشون بودم. اما سالهاست که دیگه خبری ازشون تو اون مناطق نیست!

با توجه به اینکه میدونستیم دو روز آینده رو در مسیر سربالایی و گاها خاکی طی خواهیم کرد، ترکبند و خورجین ها را باز کردیم و دادیم عمو محمد که رشت برسونه به یکی از دوستان.

حدودهای ساعت ۱۱شب بچه ها راهی شهرهاشون شدن و من و مهدی پس از گپ زدن و خداحافظی با آقا عظیم خوابیدیم، بی خبر از اینکه دو روز سخت و پر هیجان در انتظارمونه…

بخش دوم

0 پاسخ ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *