شکارچی، تفنگت را زمین بگذار

“شکارچی”

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریزِ مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!

“فریدون مشیری”

انتشار آخرین وضعیت مهره داران ایران عنوان میکند ۸۵ گونه در معرض تهدید انقراض در ایران وجود دارد و از گله های چند هزارتایی کل و بز، قوچ و میش، آهو و جبیر تنها تعدادی انگشت شمار آنهم در نقاطی دور افتاده بجا مانده است و با این وجود حجم تصاویر و اخبار هولناک شکار انواع جاندارن و عکسهای افتخار با تن غرق در خون پلنگ، پازن، جبیر و خرس و …. در فضای مجازی رو به افزایش است!

 این دو مطلب به قلم محمد درویش را بخوانید حتما حال و هوای وضعیت تنوع زیستی کشورمان را درک خواهید کرد:

شلیک به تنوّع زیستی ایران!

بس کنیم این رویه‌ ی خونریزانه را …

انگیزه لازم برای اجرای برنامه ای جهت مخالفت با این عمل شنیع و آموزش جوامع محلی در استان کرمان در وجودم موج میزد، استانی که  بسیاری از مردمانش بجای “عشق” ورزیدن به غنای تنوع زیستی و زیبایی طبیعتش، “کشتار” آموخته اند و در گوشه خانه ی بسیاری یا اسلحه ای به دیوار آویزان است و یا سر علف خواری زیبا!

استانی که در آن زاده شده و سالها زیسته ام و تا یاد میدهم دوستان و اطرافیان از افتخارات شکارهاشان سخن رانده اند و برنامه های قتل حیوانات ریخته اند. شکار گراز، کبک، کل و قوچ، تشی(سیخور) و غیره.

به لطف و همکاری بی منت آقای محمد درویش (مدیر کل دفتر آموزش و مشارکت مردمی )، آقای صفرزاده (مدیر کل اداره حفاظت از محیط زیست استان کرمان) و پیگیریهای بی دریغ آقای صحتی ( یکی از پرسنل دلسوز اداره کل محیط زیست استان کرمان) و میثم قاسمی عزیز (اداره کل محیط زیست استان هرمزگان) برنامه ریزیهای لازم صورت پذیرفت و روز ۸ آبان ۹۳ با همراه همیشگی، دوچرخه ام زدم به جاده.

البته همراهی سرکار خانم ملکی در کرمان و سرکار خانم فارسی در رفسنجان را هم نباید فراموش کرد، بی دریغ تلاش کردند.

اولین حیوانی که دیدم، شتری بود طعمه ماشین و بی احتیاطی آدمی.

آیا می دانید طی ۶، ۷ سال گذشته  حدودا ۷۴ درصد از تلفات گوشتخواران بزرگ جثه به دلیل تصادفات جاده ای بوده است!

لطفا با دیدن این تابلوها از سرعت خود کاسته و ته مانده حیات وحش این سرزمین را حفظ کنید.

از خرابی دوچرخه، گرما و باد بگذریم پیدا کردن غذای بدون گوشت، مشکل ترین قسمت این سفر بود!! مدتیست که دیگر نمی توانم گوشت بخورم، مدام چهره خون آلود آن حیوان بیچاره جلوی چشمم رژه می رود و خوردن گوشت عذابم میدهد. بی خیالش شدم و الآن که فکر میکنم، عمیقا خوشحالم که در مرگ هیچ جانداری سهیم نیستم(شکلک لبخند) لطفا درباره اینکه گیاهان هم احساس دارند و… وارد بحث بیهوده نشویم.

پس از طی ۱۰۴ کیلومتر، بالاخره حدود ساعت ۶ عصر رسیدم رودان و برای استراحت راهی اداره محیط زیست شهرستان شدم و الطاف رییس محترم اداره محیط زیست، آقای شمس الدینی حالم را سر جا آورد.

همانگونه که می دانید تخریب طبیعت و تنگ تر شدن عرصه زندگی بر جانداران زمین عوامل گوناگونی دارد و بسته به اقلیم و نوع رفتار دولتها متفاوت است، از سد سازی و شهرسازی گرفته تا معدن کاوی و احداث جاده و نیروگاههای آلوده کننده با انواع سوخت فسیلی. اما در این میان از رفتار و نقش عموم مردم هر سرزمین نمی توان گذشت. رشد جمعیت به همراه ورود انواع تجهیزات و پوشاک طبیعت گردی و کوهنوردی، دسترسی به دور افتاده ترین مناطق طبیعی را برای انسان آسان کرده است و در این میان عمدتا جز تخریب چیزی برجای نمانده است. برای اینکه در طبیعت هیچ ردپای مخربی بر جای نگذاریم و لذت دیدنش را برای خودمان و آیندگان حفظ کنیم، می بایست دانش و نگاهمان را به اصول طبیعتگردی مطابق استانداردهای جهانی ارتقا بخشیم.

صبح زود بعد راهی کهنوج شدم، می بایست فاصله ای حدود ۱۰۰ کیلومتری را رکاب بزنم که قسمت عمده آن سربالایی بود.

در تقاطع جاده منوجان با هماهنگیهای صورت گرفته توسط آقای صحتی، آقای کریمی رییس اداره محیط زیست شهرستان منوجان برنامه استقبال و مصاحبه خبری ترتیب داده بودند که خستگی را از تنم ربود. اولین مصاحبه تلویزیونی در استان کرمان فرصت مناسبی بود برای انتقال پیامم که سعی کردم نهایت بهره را از آن ببرم.

بعد از خداحافظی با محیط بانان منوجان به منطقه ای رسیدم بنام بارگاه که گویا در قدیم مرکز تولید مرکبات بوده. برای خرید مقداری آب و خوردنی به تنها دکان آن اطراف سر زدم که با نوشته ای بر روی پیشخوان مواجه شدم:

و واقعا مغازه خالی بود! حتی صاحب دکان هم نبود!!

چند دقیقه ای منتظر ماندم تا فروشنده آمد. جوانی لاغر، با صورتی تکیده اما مهربان. بعد از چند دقیقه ای گپ زدن، سفره دلش باز شد. آن روستایی ساده با دستهای پینه بسته و صورت آفتاب سوخته می نالید از آب! میگفت: آنقدر چاه غیر مجاز حفر کردند و آب کشیدند تا قطره ای آب برای کشاورزی نماند و طی دو سال گذشته کشاورزی نابود شده بود و همه درختان خشک. مردان برای پیدا کردن لقمه ای نان مهاجرت کرده اند به شیراز و بندرعباس و … به امید کارگری و اندکی پول. داستان غم انگیزی که در بسیاری نقاط ایران رخ داده است و بصورت بیماری مسری وحشتناکی در حال گسترش است.  ۱۹۸ دشت در مرحله نشست این یعنی یک دریاچه ارومیه در روی زمین خشکاندند و ۱۹۸ دریاچه زیر زمین!

مدیریت آب در سرزمین خشک و نیمه خشک به بدترین شکل ممکن صورت گرفته و امروزه تهدیدی جدی برای حیات ایرانیان به شمار می رود.

صحبت های تکان دهنده عیسی کلانتری در خصوص منابع آبی کشور را بخوانید.

در حالیکه کلمات غمبار صاحب دکان در ذهنم می چرخید، سرازیر شدم به سمت کهنوج. آقای مرادی و همکارانشون در اداره کوچک و فاقد امکانات کهنوج با رویی باز و چهره هایی سرشار از مهر منتظرم بودند. اولین چیزی که توجه منو جلب کرد جبیر و لیل (پرنده شکاری) داخل  قفس گوشه حیاط بود. متاسفانه زنده گیری حیاط وحش در این مناطق بیداد میکند، از زنده گیری جبیر و آهو گرفته تا هوبره و پرنده شکاری.

اتفاقا آن روزها مصادف بود با فصل مهاجرت هوبره به منطقه جازموریان و دغدغه ها و دستهای خالی آقای مرادی و همکارانشون برای دستگیری متخلفین و آگاه سازی جوامع محلی!! واقعا دیگه چه موقع قرار است به وضعیت سازمان محیط زیست، پرسنل و امکانات لوجستیکشون رسیدگی بشود، بودجه ای ، ارتقاء مزایایی و …؟؟!!! تازه در این بزنگاه خبرهایی مبنی بر انحلال سازمان محیط زیست به گوش میرسد که شگفت انگیز است!!!!!!

این جبیر زیبا آنقدر دستی شده بود که دیگر امکان رها سازی هم نداشت

بعد از کمی استراحت راهی سالن اجتماعاتی شدیم که برای برگزاری نشست با طبیعت دوستان ترتیب داده شده بود. تعدادی اندک، اما مصمم حضور داشتند و به حرفهایم گوش دادند و به تماشای چند فیلم کوتاهی که آماده کرده بودم، نشستند.

خانواده کلمرزی که اتفاقا روزگاری شکارچی بودند حال توبه کرده و به همراه دوستانشان، چند سالیست برای نجات حیات وحش منطقه کلمُرز کهنوج تلاشهای گرانقدری انجام داده اند، نفسشان گرم.

شب را با شام بسیار لذیذی که همسر آقای مرادی درست کرده بودند به پایان رساندمو آماده شدم برای روزی دگر.

بفرما مخلوط کشک، کدو، گردو و سیر

صبح زود راه افتادم، بین راه صبحانه ای خوردم و خودم را رساندم عنبرآباد برای نشستی کوتاه.

سرکار خانم افشارمنش و همکارانشون در عنبرآباد خیلی به من لطف کردند، قبل از شهر به پیشوازم آمدند با هدیه و لوح تقدیری از تلاشم قدردانی شد و نهایتا نشستی صمیمانه با حضور فرماندار شهرستان، رییس اداره ورزش و جوانان و محیط بانان پر تلاش برگزار گردید.

مراسم عنبر آباد یک ساعتی بطول انجامید و بعد آز آن راهی جیرفت شدم.

در این مسیر تعداد بسیار زیادی گلخانه های پرورش صیفی جات وجود دارد که تمامی با استفاده از پلاستیک های غیر تجدید پذیر ساخته شده اند. متاسفانه ساخت این گلخانه ها هر ساله حجم زیادی از پلاستیک را وارد طبیعت کرده و به وضوح پلاستیک های پوسیده سالهای قبل در اطراف این مزارع قابل دیدن است.

ساعت ۴ وارد جیرفت شدم و راهی منزل یکی از همکلاسیهای قدیمی، دوستی از جنس دوران ناب دانشگاه . بعد از ۱۰ سال! خانم توکلی به همراه همسر بزرگوار و عسل – دختر گلشون- در مدت اقامتم، سنگ تمام گذاشتند.

آقای کمالی، رییس محترم اداره محیط زیست شهرستان جیرفت برای ساعت ۵ عصر مراسم استقبال، مصاحبه و نشست مفصلی ترتیب داده بودند که به بهترین وجه، صورت پذیرفت و توانستم حرفهامو به گوش طبیعت دوستان و ورزشکاران جیرفتی برسونم.

دغدغه اصلی فعالین حوزه محیط زیست و ورزشکاران جیرفتی واگذاری و تخریب منطقه کم نظیر بحر آسمان بود. منطقه ای منحصر بفرد که به ازای دریافت مبالغی توسط دولت قبل، به عده‌ای فروخته شده است! این خبر را بخوانید:

«بحر آسمان» یعنی حکایت دردناک سودجویی در دل طبیعت بکر!

بحر آسمان منبع آبی با ارزشی برای تمامی جوامع انسانی و حیوانی در جنوب شرق استان بوده و علاوه بر غنای تنوع زیستی، یکی از زیستگاههای اصلی خرس سیاه آسیایی بلوچی است (گونه ای در خطر انقراض) که با حضور خود در بخش های مرکزی و شمالی از جمله ارزش های جانوری منطقه محسوب می گردد. بررسی ها بیانگر قرار گیری منطقه پیشنهادی بحرآسمان در کریدور مهاجرتی خرس سیاه از زریاب به ارتفاعات خبر از طریق مسیر شنگرا  و  قرقطوئیه می باشد.

روز بعد، یکشنبه ۱۱ آبان ماه با بدرقه آقای کمالی به همراه رییس محترم اداره ورزش و جوانان، رییس هیات کوهنوردی و تعدادی از دوستانشان و پس از دریافت تقدیرنامه و هدیه هایی به رسم یادبود، راهی راین شدم.

بدلیل هوای ابری و سرد، آقای کمالی پیشنهاد داد بخشی از مسیرو با خودرو طی کنم و در صورت مساعد بودن شرایط جوی ادامه راه را با دوچرخه. پانزده کیلومتر بعد از جیرفت (به سمت بافت) به منطقه ای زیبا بنام دلفارد و سپس ساردوئیه میرسید که ویلاسازیهای بی رویه چهره بی نظیرشو پر از زخم و ناهنجاری کرده. هرگوشه که نگاه میکنی، خودخواهی بشری را می بینی که فقط در حال نابود کردن است. با این روند تخریبی، تا چند سال دیگر جز ساختمان در آن دره زیبا چیز دیگری نخواهد بود!

در طول مسیر آقای شیرزادی، محیطبان با تجربه جیرفتی از روزگاری می گفت که بیش از ۸۰۰۰ راس علفخوار در پارک ملی خبر شمارش کرده بود و امروز بدلیل شکارهای ناجوانمردانه کمتر از ۱۵۰۰ راس در آنجا حضور دارد! سالهایی بین ۱۳۸۲ و ۱۳۹۳!!! فقط کشتار. به گفته آقای شیرزادی در حوزه بحر آسمان،زریاب، رودخانه دیمند، رودخانه انجیرستان حداقل بایستی ۱۲ پاسگاه مجهز محیطبانی مستقر گردد، که حتی یک عدد هم نیست! و نتیجه اش می شود عکس زیر!

سیاه اندرون باشد و سنگ دل    که خواهد که موری شود تنگدل

نمونه ای از جنایت در پارک ملی خبر، توجه کنید پارک ملی که باید بالاترین درجه های حفاظتی را دارا باشد!!

در میانه های سربالایی خبری از بارون نبود، از آقای شیرزادی خداحافظی کردمو شروع کردم به رکاب زدن، سربالایی طولانی با شیب بسیار زیاد و نفس گیر اما به غایت زیبا.

انتهای سربالایی با شوقی وصف ناپذیر همراه بود، آنها که تجربه سفر با دوچرخه داشته اند معنای این جمله را خوب می فهمند.

پاییز زیبای استان کرمان جلوه ای بی نظیر از طبیعت در برابرم گشوده بود، با وجود خستگی فراوان رکاب میزدم و از اینهمه زیبایی مست میشدم.

هرچه از ظهر می گذشت هوا سردتر می شد و برای من که تنها لباس پاییزه با خود داشتم، شرایط سخت تر.

میانه راه دکه ای باز بود و صاحبش پیرمردی مهربان، چای از او طلب کردم و چند دقیقه ای به استراحت نشستم.

بعد از یک سربالایی کوتاه، نمای عکس زیر جلویم نمایان شد و جاذبه مرا برد تا راین:).

با رایزنی اداره محیط زیست راین قرار بود یکی از بخشهای دولتی آنجا محل اقامتی برایم فراهم کنند که متاسفانه بدترین رفتار ممکن را با من داشتند!!چهار ساعت انتظار در سرما و نهایتا کلاس درسی در یک مدرسه که حتی آب لوله کشی اش هم قطع بود! در صورتیکه به راحتی میتوانستم در چادرم باشم.

بماند که در سطح شهر چندین بار به جرم مشکوک بودن کارت شناسایی نشان دادم و بازخواست شدم!! آنروز حتی غذایی هم برای خوردن نیافتم. هشتم ماه محرم بود و همه جا تعطیل، غذاهای نذری هم پر از گوشت! با کمی پلو و ماست خودم رو سیر کردم و بخواب رفتم.

صبح خیلی زود بیدار شدم و رهسپار کرمان. دوشنبه، تاسوعای حسینی.

بارشهای چند روز گذشته بلندترین قله جنوب شرق،کوه “هزار” با ارتفاع ۴۵۰۱ متر را حسابی سفید پوش و زیبا کرده بود و دیدن آنهمه زیبایی خاطرات تلخ دیروز را از یادم برد.

روز قبل هیچ غذای مناسبی پیدا نکرده بودم، انگار در منوی غذایی ما ایرانیها تنها گوشت انسانها را سیر می کند! دستگاه گوارش، تعداد دندانهای نیش، علم پزشکی و … دلایلی است محکم برای تغییر این رژیم، برای تغییر این نگرش. به هرکس میگویی غذای بدون گوشت می خورم در جواب می گوید: “مگر غذای بدون گوشت هم داریم؟؟!!”

اصلا قصد تبلیغ گیاهخواری ندارم اما باید گوشت را به حداقل رساند، برای سلامتی تن، برای سلامتی زمین، برای احترام به حق زیستن آنهمه مرغ و گوسفند و گاوی که سر بریده می شوند.

هر هفته یک میلیارد و دویست میلیون حیوان در دنیا قصابی می شود. مجموع حیوانات مزرعه ای(گاو، گوسفند، مرغ، خوک، بوقلمون و…) کشته شده در طول یک هفته بیشتر از کل کشته های انسانی ناشی از جنگ در طول تاریخ بشریت است!!

گرسنگی و باد مخالف، همسفرانم شده بود و انگار آن جاده را پایانی نبود.

خط الراس زیبا و باشکوه جوپار، پوشیده از برف

بالاخره حدود ساعت ۵ عصر، گرسنه و خسته رسیدم کرمان و راهی خانه یکی از بهترین دوستان عمرم، احسان سلیمان شدم. احسان و همسرش مثل همیشه با رویی گشاده از من پذیرایی کردند. حس دلنشین بودن در خانه را داشتم.

سه شنبه رو به استراحت و تغذیه گذروندم اما وضعیت هوا نگران کننده بود، ابری همراه با وزش باد و خاکهایی شدید!

طی هماهنگیها، نامه نگاری و تماسهای تلفنی که از حدود یک ماه قبل با اداره کل محیط زیست استان کرمان داشتم، قرار بود صبح چهارشنبه ساعت ۸:۳۰ مراسمی با حضور فعالان محیط زیست و سمنهای مردمی کرمان برگزار شود، آنروز مشتاقانه با دوچرخه خودم را به اداره کل رساندم، اما….!

تنها یک نفر منتظر رسیدنم بود، آقای مهندس صحتی . کسیکه تمامی هماهنگی های این برنامه را بی منت و گاها با تلفن شخصی انجام داده و هر روز طی چندین تماس تلفنی جویای وضعیت جسمی من و کیفیت برگزاری نشستها و مصاحبه ها در شهرهای مختلف مسیر بود.

خانواده کلمرزی هم از کهنوج آمده بودند، این مردمان نیک اندیش برای دوباره شنیدن صحبتهایم، ساعت ۴ صبح از کهنوج حرکت کرده و به کرمان آمده بودند، آنهم سر وقت. اما از مسئولین اداره کل محیط زیست و کارمندانش خبری نبود!

آقای صحتی از بی نظمی صورت گرفته خون دل می خورد و مرتب با این و آن تماس می گرفت .

در آن لحظاتی که منتظر حضور پرسنل اداره و برگزاری نشست بودم، متوجه حضور پرنده ای مریض در گوشه اتاق نگهبانی شدم. یک فلامینگوی بیچاره که سه چهار روز در اتاق نگهبانی گرسنه و درون یک کارتن نگهداری می شد و با پیگیریهای بعدی متوجه شدم که یکی دو روزی بیشتر دوام نیاورده و علیرغم تلاش آقای صحتی، مرده بود!

وقتی نگهداری پرنده ای مجروح در مرکز حفظ محیط زیست یک استان چنین باشد، دیگر چه توقعی می توان داشت!

بالاخره پرسنل اداره آمدند، برای خوش آمدگویی و چند عکس یادگاری. نکته جالب توجه آنجا بود که بسیاری از آنها اظهار بی اطلاعی می کردند از اجرای این برنامه! انگار مسئول آموزش فراموش کرده بود!

بسیاری از این بزرگواران دستم را به گرمی فشردند، خدا قوت گفتند و دوباره تاکید می کنم دلیل تاخیرشان را بی اطلاعی از این برنامه عنوان کردند.

نشستی با حضور تعدادی از پرسنل اداره کل ، آقای سبزی نماینده انجمن دیده بان حقوق حیوانات، خانم ملکی و دوستانشان، خانواده کلمرزی و یکی از فعالان محیط زیست رفسنجان و بدون حضور اصحاب رسانه و سمنهای مردمی کرمان برگزار شد که آنهم به لطف آقای صحتی بود.

وقتی با ناراحتی پرسیدم چرا سمنها نیامدند، چرا اطلاعرسانی اینهمه ضعیف بوده است؟ بهانه دو روز تعطیلی را آوردند که امکان اطلاعرسانی مناسب را از آنها گرفته بود، اما من که یک ماه قبل نامه داده بودم!!

راست به چپ: آقای سبزی، من، آقای صحتی

در پایان مراسم، آقای سبزی محبت کردند و من را به عنوان نماینده دیده بان حقوق حیوانات در جنوب شرق کشور معرفی کردند که امیدوارم در آینده ای نزدیک همکاری های ارزشمندی با ایشان و دوستانشان داشته باشم.

برای نوشتن این بخش از گزارش سفر خیلی با خودم کلنجار رفتم اما میخواهم برایتان تعریف کنم. آنروز مسئول آموزش استان هنگام برگزاری نشست به حضار اعلام کرد که از طرف اداره کل تقدیرنامه و هدیه ای به رسم یادبود به من داده خواهد شد. تقدیرنامه را همان لحظه و با عجله آماده کردند اما مدیر کل راهی جلسه ای شده بود و تقدیرنامه بدون امضا مانده بود، گفتند اشکال ندارد به همراه هدیه برایت پست میکنیم. کلی عکس یادگاری گرفتند، در گزارش عملکردشان قرار دادند و چندین خط در وصفش نوشتند اما آن بسته هیچگاه فرستاده نشد!! مرا هیچ احتیاجی به این تقدیرنامه ها و هدیه ها نیست اما دلم میگیرد وقتی اینهمه بی مسئولیتی و کج رفتاری می بینیم. وقتی میبینم که عملکردشان شده چند عکس و چندین خط تعریف و تمجید و گزارش کذب!

تا کنون بیش از ۸۰۰۰ کیلومتر در سطح استان هرمزگان و کشور جهت حمایت از محیط زیست و حقوق حیوانات و تا حد ممکن آموزش جوامع محلی رکاب زده ام، با تعداد زیادی از پرسنل سازمان محیط زیست و محیطبان ملاقات داشته ام و باید اعتراف کنم بخش عمده ای از مشکلات محیط زیست این سرزمین دقیقا بر میگردد به سازمان متولی! متاسفانه کم توجهی و بودجه های حداقلی دولت، حقوق بسیار ناچیز، انتصابهای رابطه ای، خدمات بیمه ای کم ارزش و… انگیزه را از پرسنل سازمان گرفته و نیروهای جدیدی هم که وارد می شوند بعد از مدتی کوتاه دچار رخوت و روزمرگی شده اند.همان چند نامه اداری را جواب میدهند و بعد هم چای، تلفن، اینترنت و خانه! ماندد خیلی از ادارات دیگر و من به خیلی از ایشان حق میدهم.

محیطبانی که جانش،عمرش و تمام احساساتش را برای حفظ و نجات طبیعت گذاشته است باید بعد از دو دهه تلاش حقوقش ۶۰۰-۷۰۰ تومان باشد؟! فوق لیسانسش زیر ۱٫۵ میلیون تومان دریافت کند؟!

کارشناسش با هزار دلیل و مدرک میگوید فلان جاده را نسازید، ویلاسازی در فلان جا یعنی تخریب، آن خط لوله نابود می کند و…. اما بخاطر فشار بالا دست  تسلیم میشود و مجبور به امضاء ، انگیزه ای برایش می ماند؟!

تا کجا قرار است همه کارها دلی انجام شود؟! چرا باید پرسنل یکی از حساس ترین سازمانهای این سرزمین از حداقلها هم برخوردار نباشند؟!

چرا باید ایشان به روزمرگی و بی انگیزگی دچار شوند و هر روز شاهد اخباری هولناک در حوزه محیط زیست باشیم؟!

چه زمانی قرار است محیط زیست، حفظ آب، خاک و تنوع زیستی که در طی میلیونها سال به ما منتقل شده است در اولویت مسئولین و مردم قرار گیرد؟!

اما باز هم دم خیلی هاشان گرم، کم نبودند کسانی که سالها نامهربانی دیده اند و رنج کشیده اند، اما همچنان عاشق گلهای بیابانند و کل و قوچ کوهستان. به پرنده ها به چشم معشوقی می نگرند و درختان اُرس را چون فرزندانشان دوست دارند. کسانی که به من امید می دهند و انرژی، سنگهای صبورٍ بی نام و نشانی که باید بر دستانشان بوسه زد.

بعد از آن مراسم نا امید کننده با وجود باد و غبار فراوان راهی بردسیر شدم، وضعیت هوا افتضاح بود، شدید ترین بادی که تا به آنروز تجربه کرده بودم، آنهم از جهت مخالف!! حتی در سرپایینی هم سرعتم بیش از ۱۵ کیلومتر نمیشد و می بایست سخت رکاب میزدم.

شدت باد آنقدر زیاد بود که پرچم برنامه را پاره کرد و با خود برد!!

حوالی ساعت ۴ باران شروع به باریدن کرد اما خوشبختانه در نزدیکی بردسیر بودم، دو نفر از محیطبانان مهربان آمده بودند پیشواز. می بایست برویم پاسگاه محیطبانی بیدوئیه در حدود ۱۰ کیلومتری بردسیر. انگار این ۱۰ کیلومتر تمامی نداشت! به هر سختی بود رکاب زدمو خودم را به آنجا رساندم. اما مهر و محبت بچه های محیط زیست آنقدر زیاد بود که خستگی تمام آن روز از تنم رفت.

بعد از یک خواب عمیق، صبح پنجشنبه آقای سرخوش رییس اداره محیط زیست شهرستان به پاسگاه آمدند و پس از گپ و گفتی کوتاه یک عکس یادگاری گرفتمو به راه افتادم.

 بعد از چند روز سخت، هوا آرام شده و سرمایی مطبوع حکم فرما بود.

از سالها قبل رویای رکاب زدن در این جاده دوست داشتنی را در سر می پروراندم و آنروز با وجود خستگی زیاد روزهای گذشته، شوق برآورده شدن این آرزو و دیدن خانواده مرا با سرعت به جلو میراند.

دیدن این فسقلی هم کلی به من انرژی داد:)

بالاخره رسیدم، حدود ساعت ۵ و دقیقا قبل از غروب آفتاب.

مادر، پدر، خواهر و برادرم به همراه تعدادی از اعضاء خانواده، دوچرخه سوار و کوهنورد، فعال محیط زیست و آقای محسن زاده(رییس اداره محیط زیست شهرستان) آمده بودند پیشواز.

با تلاش آقای محسن زاده عزیز نشستی در اداره محیط زیست سیرجان ترتیب داده شده بود که بعدها متوجه شدم نتیجه آن جلسه فوق العاده بوه است.

جمعه ۱۶ آبان ماه بعد از پایان تلاشی ۸ روزه و طی حدود ۸۰۰ کیلومتر ، با اتوبوس راهی بندرعباس و بازگشت به زندگی عادی شدم.

اما وقتی به بندرعباس رسیدم یک اتفاق فوق العاده افتاد 🙂 چند نفری از دوستان عزیزم مرا غافلگیر کردند.

عیسی، آریا، سعید، جلوه، نوشین، مریم و خانم عابدینی مسئول آموزش اداره کل محیط زیست استان هرمزگان مرا شرمنده مهربانیشان کردند.

بی نهایت از مهر تمامی کسانیکه در این مدت همراه من بودند و گامی برای نجات این سرزمین برداشتند سپاسگزارم.

 

دو ماه بعد

شب یلدا جایی دعوت بودیم، یکی از آشنایان جلو آمد و به من گفت: بعد از دیدن فیلمها و حرفهایی که در آن جلسه (نشست در شهرستان سیرجان) در ارتباط با شکار زدی، دیگر به شکار نرفتم و نخواهم رفت.

آن جمله ها شاید بهترین و بزرگترین هدیه یلدایی من در طول زندگیم بود.

چند ماه بعد همان شکارچی سابق منشاء تصمیم گیری و اتفاقهای بزرگی شد.اوایل دی ماه به من تلفن کرد و خبر حضور تعدادی عرب برای شکار هوبره در استان کرمان را داد که بعد از اطلاعرسانی من، با تلاش اداره کل محیط زیست استان کرمان، آقای محسن زاده و محیطبانان شریف سیرجانی، آن گروه دستگیر شد و بازخورد بسیار گسترده ای در سطح رسانه های کشور داشت.

تیغ شیوخ عرب و اروپایی ها بر جان حیات وحش ایران

شکار پرندگان نادر ایرانی توسط شیوخ عرب

 

دو تا پینوشت: –

۱- متاسفانه ادبیات ما پر است از خشونت و تنفر به حیات وحش، پست ترین رذایل اخلاقی را به حیوانات نسبت میدهیم و انسان کودن را خر، رذل را گرگ، کریه را خفاش یا کفتار، کلاهبردار را مار و … می نامیم. اما بدتر از همه جاییست که بسیاری از محیطبانان و مسئولین محیط زیست، کل و بز، قوچ و میش، آهو و جبیر را “شکار” صدا می زنند!! مردم عادی دیگر جای خود.

طرح و عکس: فریبرز حیدری

۲- ایران آب ندارد، تو را به خدا درست مصرف کنید

به امید روزی که همه عاشق مارمولکها باشند.

عبدالرضا کوهپایه