اروند تا ارس- بخش اول،خوزستان


پیش درآمد اروند تا ارس

من تذروی خوش سرودم از دیار نغمه خوانی
رشته بند گردن من این سرود آسمانی

بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته وا کن

تا فضای اسمان بیکرانه
پر کنم با نغمه های جاودانه

بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته وا کن

تا فراز کوه و صحرا دشت و دریا پر کشم
پر کشم تا بیکرانها پرکشم

تا گریزم از نیاز آب و دانه ،آشیانه پر کشم
پرکشم تا بی نشانها پرکشم

پرکشم تا بگذرم از رنج و از درد زمانه
بال و پر شویم سحر در چشمه پاک ترانه

بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته واکن

بیژن ترقی

بعد از ماهها برنامه ریزی، ارتباط با فعالان حوزه محیط زیست در شهرهای مختلف مسیر، نامه نگاری، مطالعه و جمع  آوری مطالب علمی مرتبط با مشکلات محیط زیستی غرب کشور، پیدا کردن کلیپهای آموزشی و تهیه  زیرنویس فارسی برای آنها و هزار کار دیگه بالاخره زمان حرکت فرا رسید.

شب قبل از پرواز به آبادان، در حال جمع کردن وسایل سفر

سه شنبه، ۹ اردیبهشت ماه ۹۳ راهی فرودگاه شدیم. کلی از دوستان، همنوردان و هم رکابان عزیزمون اومده بودند برای بدرقه. حضورشون گرم بود و سرشار از انرژی:)

عکس:امین حکت نیا

با هماهنگی آقای منصورزاده و خانم سنگرزاده یک مصاحبه تلویزیونی با شبکه استانی ترتیب داده شده بود که بخوبی صورت پذیرفت.

متاسفانه موقع عبور دوچرخه ها از دستگاه ایکس ری به مشکل برخوردیم! دوچرخه مهدی داخل کارتن دوچرخه بود و به راحتی از زیر ایکس ری رد شد اما از من داخل کارتن کولر اسپلیت قرار داشت و بدلیل حجم زیاد از زیر دستگاه رد نمی شد! باز کردن کارتن، عبور دادن تیکه های دوچرخه از زیر دستگاه و بسته بندی مجدد دوچرخه اونهم چند دقیقه قبل از پرواز کاری پر استرس و دردسر ساز بود. اما بالاخره پریدیم، ساعت ۲۱:۴۵٫

من و مهدی – فرودگاه بندرعباس

آبادان مهمان آقای محمد حاجی زاده بودیم، کسی که نمی شناختم! چند روز قبل از سفر، خانم متقی یکی از اعضای سایت دوش گرم، که با ایمیل من از برنامه مطلع شده بود تماس گرفتن و برای کمک به ما در استان خوزستان اعلام آمادگی کردند، منم برای یک شب اقامت در آبادان ازشون کمک خواستمو ایشون با معرفی دوستشون کمک بزرگی در همون ابتدای برنامه به ما کرد.

ساعت ۲۳:۳۰ هواپیما در فرودگاه آبادان به زمین نشست و ما بعد از تحویل وسایلمون راهی منزل آقای حاجی زاده در آبادان شدیم. محمد با روی باز ازمون استقبال و پذیرایی کرد. همان شب دوچرخه ها را از کارتن در آوردیم و بعد از سر هم کردن و بستن خورجین و سایر وسایل آماده خوابیدن شدیم، عقربه بزرگ ساعت از ۲ بامداد گذشته بود.

اما مگر من خوابم میبرد:)

ساعت ۶ صبح، آماده حرکت

در این برنامه دو نفر منو بصورت مجازی و مهربانانه همراهی کردند، آزاده عسگریان و سوزان ضابطی. آزاده هر روز خبرهای برنامه رو به اشتراک میگذاشت و سوزان در صفحه اجتماعی اش برایمان مینوشت. ازشون بی نهایت سپاسگزارم.

بخشی از نوشته های سوزان ضابطی بر روی صفحه اجتماعی اش، قبل از شروع برنامه:

“در معادلات امروز، انسان معاصر بخشی عمده ای از مشکل است، اما میتواند بخشی هم از راه حل باشد و با پایین آوردن درجات زیان رسانیش خادم سیاره ای شود که تنها میزبان ماست.
اینک تنها برای عبدالرضا و مهدی از اهورا مزدا پرورگار خاک، آب، آتش و هوا سفری امن و پربار آرزومندم که جاری باشد چونان اروند و صلابت سبلان بدرقۀ راهشان. قدمش استوار و راهش پررهرو باد.”

روز اول:

مسیر طی شده: آبادان- خرمشهر- ماهشهر

مسافت: ۱۲۰ کیلومتر

روز ۱۰ اردیبهشت مصادف با روز ملی خلیج پارس، ساعت ۶:۳۰ برناممون رو شروع کردیم و خیلی زود به جزیره مینو رسیدیم.

حس عجیبی داشتم. فریاد و ناله بزرگانی که اینجا برای حفاظت از سرزمینم جان باختند، عضو بدن یا عزیز جانی را از دست داده بودند، در گوشم پیچیده بود…. به یاد “کاروان شهید” با صدای استاد ناظری و ساخته مرحوم لطفی افتادم.

روحشان شاد، روح آنان که بی منت رفتند و خالصانه شهید شدند…

تمامی هماهنگیها و برنامه ریزیهای سفر و فعالیتهای محیط زیستی که قرار بود در استان خوزستان صورت پذیرد، با همت و لطف خانم عیدی وند از معاونین مجتمع پتروشیمی بندر امام از قبل تدوین شده بود. ایشون اولین کسی بودند که زمستان ۹۲ از برنامه من مطلع شدند و با نهایت لطف و تلاششون به این برنامه کمک کردند. رنج سفر به اهواز را بارها به جان خریده و با تعدادی مسئولین و فعالان حوزه محیط زیست جلسه گذاشته بودند، نامه نگاریهای فراوانی برای هماهنگی با دستگاههای دولتی مانند محیط زیست، شهرداری، صدا و سیما و… انجام داده بودند و بسیاری زحمات دیگر. واقعا نمیدونم برای بیان اونهمه تلاش خانم عیدی وند از چه واژه هایی کمک بگیریم و چگونه تشکر کنم. الآن بهترین جمله ای که به ذهنم می رسه تک بیت حضرت حافظ است :

ای قصر دل افروز که منزلگه اُنسی … یا رب مکناد آفت ایام خرابت

اولین برنامه محیط زیستیمون با حضور خبرنگار تلویزیون آبادان، رییس اداره محیط زیست آبادان، سرکار خانم عیدی وند، آقای معصومیان و تعدادی دیگر از  پرسنل محترم پتروشیمی ماهشهر در کنار نخلهای سوخته جزیره مینو ساعت ۸ شروع شد، البته وعده مان با صدا و سیما برای ساعت ۷ بود!.

میگویم نخلستان اما بهتر است بگوییم گورستان! دلیل انتخاب این منطقه برای شروع برنامه ، ظلمیست که بر مردمان و نخلستانهای آنجا روا شده است. “متأسفانه به دلیل کاهش محسوس دبی رودخانه های کارون، بهمن شیر و اروند رود، فشار وارد در مواقع مد از سوی خلیج فارس چنان افزایش یافته که سبب می شود، اغلب کشتزارها و نخلستان های منطقه به جای آن که با آب شیرین و گوارای سرشاخه های منتج از زاگرس آبیاری شوند، از آب شور و آلوده خلیج فارس متأثر شده و درحقیقت ایستاده بمیرند و گورستانی از نخل های سوخته را شاهد باشیم” .(به نقل از وب سایت آقای مهندس درویش. بیشتر اینجا بخوانید)

 
گورستان نخلهای جزیره مینو
در کنار اروند رود، رودخانه ای که سدهای بیشمار بر روی کارون، بهمن شیر و دز و… رمقی برایش نگذاشته است
استقبال مسئولین محترم شرکت پتروشیمی ماهشهر که فاصله ۱۰۰ کیلومتری ماهشهر تا آبادان را بخاطر ما طی کرده بودند
فیلمبرداری و آماده سازی برنامه تلویزیونی شبکه آبادان تا ساعت ۱۱ بطول انجامید و ما در اوج گرما وارد جاده آبادان – ماهشهر شدیم. جاده ای که از وسط تالاب شادگان گذشته و آنرا به دو نیم کرده است!
تالاب بین المللی شادگان که با نام پناهگاه بین المللی حیات وحش شادگان به سازمان محیط زیست ایران واگذار شد و محل زندگی بیش از ۲۰۰ گونه پستاندار و خزنده و پرنده و … است روزگار خوبی ندارد، مانند همه مناطق طبیعی این سرزمین. این تالاب از لحاظ رتبه‌های ثبت شده در یونسکو در برهه‌های مختلف متفاوت بوده است. زمانی رتبه پنجم بین‌المللی، سپس رتبه هجدهم و هم اکنون رتبه بیست و دوم را داراست!! (متن کامل را اینجا بخوانید)

سیر نزولی موقعیت تالاب شادگان عوامل مختلفی دارد که عمده آنها عبارتند از : عبور جاده آبادان- ماهشهر از وسط تالاب، نزدیکی به منابع آلاینده نظیر پالایشگاه و پتروشیمی ها ، خطوط انتقال نفت ، به خصوص ورود پساب صنایع نیشکر ، ورود فزاینده فاضلاب های شهری کشاورزی و صنعتی ، اجرای طرح های توسعه آبیاری بالا دست حوزه آبریز، صید و شکار بی رویه ، خاکبرداری از حاشیه تالاب و داخل آن.

لازم بذکر است که علاوه بر اهمیت زیست محیطی، تالاب شادگان در جلوگیری فرسایش سواحل خور موسی تا آبادان و کنترل رسوبات ، حفاظت از اراضی منطقه در برابر سیلاب ها هم ایفای نقش میکند.(منبع:امین عصاره؛اثرات آلودگی بر تالاب بین المللی شادگان)

فلامینگوهای زیبا در میان تالاب شادگان
 ظهر بسیار داغی بود، آفتاب و تفت گرمایی که از روی آسفالت بر می خواست من و مهدی را به مرحله کباب شدن رسانده بود. هوای به شدت غبار آلود آن روز هم تنفس را بر ما سخت کرده بود!
تاسیسات صنعتی، وسط تالاب بین المللی!
تنها دو ساعت رکاب زده بودیم که آب و هر آنچه نوشیدنی داشتیم تمام شد، من کنار جاده ایستادمو برای اولین ماشین عبوری دست تکان دادم، بلافاصله کنار زد و دو بطری آب و آب انگور به ما داد و رفت، بی منت. این دومین تجربه ما از میهمان نوازی مردم خوزستان بود:) مهربانی مردمان این سرزمین بی حد و اندازه است.
تا نزدیکیهای ماهشهر چندین بار ایستادیم و طلب آب کردیم و مردمان پر مهر خوزستان ماشینشان را کنار زدند و با بطری آب، میوه، یا آبمیوه ای محبتشان را نثار ما کردند. توی اون گرما بوی خوش انسانیت، من و مهدی رو به وجد آورده بود:)
تا نزدیکیهای ۳:۳۰ رکاب زدیم، حدود ۱۲۰ کیلومتر از درب منزل آقای حاجی زاده. گرمای کلافه کننده و کشنده ای بر فضا حاکم بود. از آنجا که مسیر شهرک بعثت و مهمانسرای پتروشیمی ماهشهر را نمی دانستیم، با هماهنگی خانم عیدی وند یک ماشین سواری و یک وانت نزدیکیهای ماهشهر به استقبالمان آمدند و مارا از آن ظهر جهنمی نجات دادند:) . بی شک این مسیر،  سخت ترین قسمت برنامه ۱۸۰۰ کیلومتری ما بود.
عصر همان روز همایشی در ماهشهر برگزار می شد بنام همایش هفته سلامت که من و مهدی دو نفر از میهمانان ویژه آن بودیم. با دوچرخه وارد مراسم شدیم، مورد تشویق حضار قرار گرفتیم و من برای اولین مرتبه جلوی حدود ۶۰۰-۷۰۰ نفر چند کلامی صحبت کردم؛ از برناممون، اهمیت محیط زیست و خصوصا آب و حقوق حیوانات.
برای تولید یک تی شرت پنبه ای، ۲۷۰۰ لیتر آب معادل ۹۰۰ روز آب آشامیدنی یک انسان استفاده می شود

روز دوم:

مسیر طی شده: ماهشهر (شهرک بعثت)- اهواز

مسافت: ۱۱۰ کیلومتر

بدلیل نگرانی خانم عیدی وند از شلوغی جاده فرعی شهرک بعثت تا اتوبان ماهشهر- اهواز، دوچرخه ها رو سوار وانت بار پتروشیمی کردیم و تا اول جاده اتوبان با ماشین اومدیم. حدود ۷ شروع به رکاب زدن کردیم. هوا نسبت به روز قبل شرایط بهتری داشت، حداقل گرد و غبار کمتری در هوا دیده می شد.
ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم اهواز.
برای حضور در اولین برنامه اهواز، با خانم دکتر بهباش تماس گرفتم. خانم دکتر بهباش به همراه آقای پور محمدی، آقای گهستونی، آقای خدابخشی، خانم کریمی، خانم کشاورز و بسیاری دیگر از دوستانشون زحمات زیادی برای برنامه های ما در اهواز کشیده بودند.
آقای پور محمدی به همراه تعدادی از دانشجویان سابق خانم دکتر بهباش به استقبال ما اومدند و با لبخندی گرم بهمون خوشامد گفتند.
اولین برنامه، حضور در خانه کودکان بی سرپرست و تقدیم کتابهای مرتبط با طبیعت و حقوق حیوانات به بچه های معصوم آنجا بود که توسط خانم بهباش تهیه شده بود. لحظه های خیلی خوبی با بچه ها داشتیم، کلی عکس یادگاری گرفتیمو به لطف خانم بهباش، کریمی، کشاورز و سایر دوستانشون ثانیه های شادی برای بچه های غم زده آنجا رقم خورد.
مسئول آنجا اجازه عکاسی با بچه ها را نداد(با دوربین ما)، ما هم اصراری نداشتیم و تنها عکسی به یادگار با همه دوستانی که زحمت برنامه ریزی این مراسم رو کشیده و حضور یافته بودند انداختیم.
بعد از اتمام این برنامه راهی خانه میزبانمان در اهواز شدیم، مجتبی و مریم. لحظه های خیلی خوبی با این زوج دوست
داشتنی سپری کردیم و کلی خندیدیم:)
مریم و مجتبی عزیز
ساعت ۴ مراسمی در اداره کل محیط زیست ترتیب داده شده بود. مراسم با صحبتهای تعدادی از فعالان محیط زیستی در اهواز شروع شد، در واقع با درد دلهایی تلخ، بسیار تلخ. از انتخاب اهواز به عنوان آلوده ترین شهر دنیا، تنگی نفس و مرگ دهها انسان درد کشیده بر اثر آلودگی آب و هوا و خاک، نابودی کارون، کارون پر ابهت و بزرگ، تنها رودخانه ی ایران زمین که روزگاری نه چندان دور محل عبور کشتی بوده است و…!
و در انتها صحبتهای من که با جمله “روزی خوزستان نماد مقاومت بود و این روزها نماد بی تفاوتی” شروع(تشویق حضار)  و با پخش ویدئوهایی که آماده کرده بودم به پایان رسید.
روزی خوزستان نماد مقاومت بود و این روزها نماد بی تفاوتی
بعد از اتمام مراسم به دیدن یک گربه جنگلی تحت درمان در اداره کل محیط زیست خوزستان رفتیم، گربه ای که چندی پیش توسط یکی از معلمین گرانقدر اهل شوشتر نجات یافته بود.(متن خبر را اینجا بخوانید)
و در انتها با اعضا رفتگران طبیعت خوزستان عکسی به یادگار انداختیم.
بعد از اتمام مراسم در اداره کل، برنامه رکاب زنی داشتیم با حضور فعالان محیط زیست و دوچرخه سواران اهوازی در کنار کارون تا پل طبیعت، محل “زنجیره انسانی حمایت از کارون” که مهرماه سال ۹۲ تشکیل و تبدیل به یک حرکت مدنی شده بود.  درباره این تجمعات اینجا بیشتر بخوانید.
کارون کم آب بود و سواحل آن پر بود از بازمانده فاضلابهای شهری و صنعتی!! وضعیتی بسیار غم انگیز اما دیدن یک رفیق عزیز در اونجا، حالمو خوب کرد:)
در سفر دنا تا حرا، وقتی خسته و گرمازده به معبد آناهیتا رسیدمو با رفتار زشت نگهبان آنجا روبرو شدم، به مردی برخوردم که قلب مهربان و روح بزرگش آرامش و لبخند را به من برگردوند، هادی بهبهانی اهل بهبهان. من و هادی تمامی اینروزها با هم در ارتباط بودیم. هادی وقتی از برنامه من خبردار شده بود با همسر و دختر عزیزش بیش از ۱۰۰ کیلومتر رانندگی کرده بود و خودش رو به اهواز رسانده بود تنها برای دیدن من:)
بی شک بزرگترین هدیه ای که طبیعت در طی سفرهای محیط زیستی بهم داده، همین پیدا کردن دوستانی بهتر از برگ درخت مانند هادی است.
من و هادی، سمت راست عکس
بعد از اتمام برنامه و گپ و گفت با هادی، راهی خونه مریم و مجتبی شدیم. همون شب از ساعت ۲۲ یک مصاحبه تلویزیونی یک ساعته داشتم در شبکه استانی خوزستان، که فرصت فوق العاده ای بود تا بتونم هدفمو از اجرای این سفر و دغدغه های محیط زیستیمو با مخاطبان این شبکه در میان بگذارم.

روز سوم:

مسیر طی شده: اهواز- شوشتر

مسافت: ۱۰۰ کیلومتر

صبح زود، بعد از خوردن صبحانه،  تنظیم ترمزهای دوچرخه من و خداحافظی با مجتبی، به جاده زدیم.

بعد از خروج از اهواز به یک شهر خیلی جالب به نام ملاثانی رسیدیم، حالا چرا جالب؟ تو این شهر شغل اکثر مردم بستنی فروشی بود! یعنی بلوار اصلی شهر از ابتدا تا انتها دیوار به دیوار بستنی فروشی هستش!!! من ومهدی از وجود اینهمه بستنی فروشی چسبیده به هم آنهم در یک شهرستان بسیار کوچک متعجب بودیم !! آخه همتون بستنی فروشی؟!!!

متاسفانه برنامه های ما در برخی شهرستانها بدون در نظر گرفتن سرعت یک دوچرخه سوار در جاده، برنامه ریزی شده بود و همین باعث می شد فشار بیش از حدی به خودمون بیاریم و نهایتا یا با تاخیر برسیم و یا قسمتی از مسیر را با ماشین طی کنیم (در طی این برنامه سه مرتبه مجبور به استفاده از خودرو در بخش کوتاهی از مسیر شدیم)، مه از اونجا که برنامه شهر شوشتر برای ساعت ۱۱ تنظیم شده بود بالاجبار و با کلی نق و نوق مجبور شدیم بخشی از مسیر را با ماشین طی کنیم. آنروز آقای عیدانی مسئول سازه های آبی شوشتر، که برای برنامه ما از اهواز راهی شوشتر بودند زحمت انتقالمون رو کشیدند. چند کیلومتری با ماشین و دوباره رکاب، حدودای ۱۱ به شهر زیبای شوشتر رسیدیم. برای برگزاری مراسم آن روز تعداد زیادی دست به دست هم داده و برنامه ریزی کرده بودند اما بصورت ویژه از اکبر پاشایی، کریم زرگریان و محمد حسینی سپاسگزارم، بی نهایت سپاس گزار.

به محض ورود به شوشتر، تعدادی از دوستان دوچرخه سوار و مسئولین بر ما منت گذاشتند و به استقبالمان آمدند و سپس برای برگزاری مراسم اصلی راهی مجموعه آسیابها و آبشارهای شوشتر شدیم.

دیدن مجموعه آسیابها و آبشارهای شوشتر با آن معماری شگفت انگیز، یکی از رویاهای همیشگی  من بود و امروز فرصت دیدارش بهم دست داد. خیلی هیجان زده بودم:) درباره این مجموعه بی نظیر اینجا بخوانید.

با حلقه های گل در ورودی مجموعه از ما استقبال به عمل آمد و سپس وارد سالن توربین سازه ها برای برگزاری مراسم شدیم.

این مراسم با حضور نماینده مجلس مردم شوشتر، تعدادی از اعضاء شورای شهر و فعالان و مشتاقان حوزه میراث فرهنگی و محیط زیست برگزار گردید.

به یاد داشته باشید: ما طبیعت را از پدرانمان به ارث نبردیم،، بلکه آنرا از فرزندانمان به امانت گرفته ایم

اخبار مراسم آنروز شوشتر را از زبان خبرگزاری های محلی در لینکهای زیر بخوانید:

خبر اول

خبر دوم

کار جالبی که در مراسم اونروز انجام دادن، پذیرایی با یک شیرینی محلی و شربت عرق نعناع خوش طعم و خنکی بود که واقعا به دلم چسبید:) بعد از سخنرانی و شنیدن صحبت مسئولین نوبت به بازدید از مجموعه بی نظیر آسیابها و آبشارها رسید که از آثار ملی ثبت شده در یونسکو نیز به حساب می آید. با توصیه آقای محمد حسینی بازدید را به عصر موکول کردیم وتنها به دیدن کار کرد یکی از آسیابهای آبی که توسط تنها آسیابان در قید حیات سازه های آبی(آقای احمد شربتی) مرمت شده و کار میکرد، شتافتیم.

آقای شربتی

موقع خروج از سازه ها متوجه حضور یک مامور نیروی انتظامی با لباس شخصی در محل فروش بلیط ورودی این بنای باشکوه شدم، دلیل حضور ایشان را که پرسیدم، فهمیدم هموطنان ایرانی موقع خرید بلیط ۲۵۰۰ تومانی بارها به دعوا پرداخته اند و مسئولین برای جلوگیری از این امر، به حضور نیروی انتظامی متوسل شده اند. واقعا شرم بر این مدعیان پوشالی فرهنگ ، شرم و ننگ که دم از تاریخ چند هزار ساله میزنند و حاضر به پرداخت ۲۵۰۰ تومان بلیط ورودی نیستند!

آنروز میهمان اکبر پاشایی بودیم اما با پیشنهاد آقای عیدانی و محمد حسینی به خانه مرعشی رفتیم، خانه یکی از خوانین قدیم شوشتر که بر تپه ای مشرف بر سازه های آبی بنا شده بود و موقعیتی رویایی داشت. چند ساعت اقامت و خواب در آن خانه قدیمی، با حضور انسانهای عزیز و بزرگواری مثل محمد حسینی، کریم زرگریان و اکبر پاشایی از بهترین لحظات این سفر و شاید به جرات زندگی من بود.

یکی از درهای خانه مرعشی

پنجره اتاقمون

اینم به قول خارجیا ویوو یا منظره سازه های آبی از اتاق محل اقامتمون:

بعد از نهار و کمی استراحت به همراه اکبر پاشایی و محمد حسینی عزیز راهی دیدن سازه های آبی و آثار باستانی شهر شوشتر شدیم. محمد حسینی کارشناس مرمت و اهل گیلان است، چندین سال قبل به عشق سازه های آبی راهی دیار غربت و ساکن شوشتر شده بود.

تا آن شب فکر میکردم آسیابهای آبی تنها اثر قابل توجه باستانی در شوشتر است اما وقتی محمد تا نیمه های شب ، آجر به آجر آنچه طی قرنها قبل در شوشتر بنا نهاده شده بود رو به ما توضیح داد از دیدن اونهمه آثار باستانی با شکوه در این شهر کوچک شگفت زده شدم.

درصورت توجه مسئولین، شوشتر و شوش با آثار باستانی بی نظیر و زیبایی که در دل خود جای داده اند، پتانسیل جذب هزاران گردشگر خارجی و ایرانی را داشته که به تبع آن می توان میلیاردها دلار درآمد حاصله را روانه زندگی مردمان آنجا نمود. اما اینروزها شغل اصلی خوزستانیها صنایع نفت است و کشاورزی، که اولی بزرگترین آلوده کننده طبیعت است و دومی نابود کننده خاک و پر مصرف ترین صنعت در بخش آب.

متاسفانه کم آبی کارون و ساخت سد گتوند از زیبایی تمامی بناهای آبی شوشتر از جمله مجموعه آسیابها و آبشارها و بند میزان(درباره بند میزان اینجا بخوانید) کاسته و آنها را در خطر تخریب قرار داده است:(

سازه های آبی در شب

روز چهارم:

مسیر طی شده: شوشتر- دزفول

مسافت: ۱۲۵ کیلومتر

صبح زود، بعد از چند عکس یادگاری با محمد حسینی عزیز و بنای زیبای مرعشی راهی دزفول شدیم.

موقع عبور از یکی از کوچه های شهر به این جمله پربار محیط زیستی برخوردیم!!

یکی از پلهای زیبا بر روی رودخانه کارون در شهر شوشتر

بعد از خروج از شوشتر وارد جاده معروف کشت و صنعت شدیم، جاده ای که در دشت حاصلخیز خوزستان واقع و در دو طرف آن مزارع بزرگ گندم و نیشکر تا چشم کار می کرد گسترده شده بود. کشت نیشکر در این مناطق علاوه بر فواید آن بخصوص سهم بزرگ در تولید اکسیژن، متاسفانه مشکلات محیط زیستی خاصی نیز بوجود آورده است که درباره آن  اینجا بخوانید.

از قبل با هماهنگی آقای وحید محمدی برنامه بازدید از ایستگاه پناهگاه حیات وحش دز ترتیب داده شده بود، ایستگاهی که بر روی تپه ای مشرف بر جاده کشت و صنعت و در نزدیکی رودخانه دز بنا شده بود و موقعیت بسیار زیبا و دل انگیزی داشت. رییس ایستگاه، آقای جهانی میر و سایر محیطبانان پر مهر بودند و بزرگوار. از وضعیت گوزن زرد در دز پرسیدیم (که به نظر پروژه احیا آن در منطقه دز و کرخه عملا شکست خورده است) و به درد دلهای محیطبانان گوش دادیم، سخنانی مطابق آنچه از دیگر محیط بانان شنیده بودم:

– حقوق و مزایای بسیار اندک

– با وجود اینکه به عنوان ضابط قضایی شناخته می شوند اما عملا اجازه استفاده از اسلحه را نداشته و بکارگیری آن هنگام انجام ماموریت، گاها تبعات بسیار سنگینی برایشان داشته است.

– فقدان دادگاه های ویژه جرائم محیط زیستی و شکار و همچنین عدم تربیت قضات با دانش محیط زیستی و آگاه به اهمیت تنوع زیستی، شکارچیان و مخربین محیط زیست را گستاخ تر و محیط بانان را بی انگیزه تر نموده است

محیط بانان ایستگاه حیات وحش دز

بعد از گپ و گفتی طولانی با محیطبانان دز و صرف نهار، راهی معبد چغازنبیل شدیم.

در کنار دز

بعد از عبور از رودخانه دز، وارد جنگلهای پارک ملی شدیم که بوی عطر گیاهان مست کننده بود. یکی از فرقهای اساسی سفر با دوچرخه با سایر وسایل نقلیه همین درک بوی جاده است. بهار بود و تمامی مسیر غرق در بوهای مست کننده طبیعت:)

تابلوی جاده چغازنبیل، بنای ۳۲۷۰ ساله و ثبت شده در یونسکو!

حدود ساعت ۲ بود که از طریق راهی فرعی واقع در سمت چپ جاده کشت و صنعت، روانه بازدید از معبد چغازنبیل شدیم. اولین بنای مذهبی ایران از دوران عیلام میانه با قدمتی حدود ۳۲۷۰ سال و نخستین اثر تاریخی ایران که در فهرست میراث جهانی یونسکو جای گرفت.

اولین منظره ای که از جغازنبیل دیدیم

بعد از عبور از درب ورودی محقر این بنای باشکوه که شامل یک کانکس با نوشته “بلیط ورودی ۲۵۰۰ تومان” بود، راهی ساختمان اداری آنجا شدیم. متاسفانه این اثر ملی فاقد هرگونه امکانات رفاهی برای بازدید کنندگان است.

از قبل توسط آقای عیدانی با مسئولین آنجا هماهنگی های لازم صورت پذیرفته بود و آقای محمود خنیفر با همراهی کردن ما، آنهم در نهایت صبر و حوصله جزء به جزء معبد را توضیح دادند و حتی با باز کردن درب پله های معبد، من و مهدی رو به عنوان میهمان ویژه به بالای آن هدایت کردند:)

حتما درباره چغازنبیل با شکوه اینجا بخوانید.

رد پای کودکی بر روی خشتهای سه هزار ساله که حال و هوای آدم را عوض میکند، یکدفعه عظمت آن بنای باشکوه را از یاد میبری و شروع میکنی به تصور آن کودک عیلامی و خشتی که سه هزار سال از روزگار مردمان این سرزمین را در دل دارد

از اولین طاقهای ساخت بشر

نمای رودخانه و پارک ملی دز از بالای معبد چغازنبیل

کتیبه های آجری به خط میخی در بنای چغازنبیل. این آجرنوشته‌ها در برگیرنده نام پادشاه اونتاش نپیرشا است که وی پس از آوردن نام خود و پدرش و درخواست تندرستی از خدایان این پرستشگاه‌ها را به ایزدان پیشکش کرده است

بعد از بازدید از این بنای باشکوه با پرسنل معبد عکس یادگاری انداختیمو در اوج گرمای ظهر و با وجود باد داغ مخالف، راهی هفت تپه شدیم.

به هر بدبختی بود خودمون رو به موزه رساندیم، اما برخورد صمیمانه آقای فرهادپور و سایر همکارانشون در آنجا خستگی را از تنمان زدود:) از موزه و کارگاه مرمت آنجا بازدید کردیم و از نزدیک شاهد زحمات طاقت فرسای کارشناسان حوزه مرمت بودیم.  متاسفانه سازمان میراث فرهنگی و گردشگری هم مانند سازمان حفاظت از محیط زیست همواره از کمترین بودجه و مزایا برای کارمندان و فعالانش برخوردار بوده و تمامی پرسنل تنها با عشق به اموراتشان مشغولند اما اینروزها با این همه گرانی و مشکلات اجتماعی، دیگر از عشق هم کاری ساخته نیست:(

آقایان، مسئولین، اونایی که تصمیمات کلان می گیرید، میراث طبیعی و تاریخی یعنی هویت یک سرزمین ، یعنی گذشته – حال و آینده آن کشور. برای موضوع آب آنقدر کوتاهی کردید تا وضعیتمان به مرحله “نشست زمین” رسید و خشک شدن بخش وسیعی از رودخانه ها و تالابها و دریاچه ها را به همراه داشت. دیگر وقت آن رسیده تغییر کنید، بیاندیشید، دانش اکولوژیک و تاریخی خود را بالا برده و از نخبگان بهره ببرید، ازتون خواهش میکنم…..

در آنروزها آقای فرهادپور و همکارانشون در تلاش بودند تا طاقدیس سردار آباد (بخشی از پهنه ساختاری زاگرس چین‌خورده) که در برگیرنده مجموعه چغازنبیل و پارک ملی دز است را به عنوان اثر ملی تاریخی طبیعی  به ثبت رسانده و این منطقه با ارزش و نفیس ایرانی را از گزند کشاورزی و تخریب مصون بدارند. امیدوارم با حمایت همه مسئولین و مردم، این امر بزودی محقق شود. شاید بهتره کمپینی به همین نام راه اندازی و شروع به فعالیت کند.

موزه هفت تپه

بعد از اتمام بازدید از مجموعه باستانی هفت تپه راهی شوش و سپس دزفول شدیم.

مجسمه هایی در یک دکه بین راهی که کلی دل من و مهدی رو برای سالن سنگنوردی بندرعباس تنگ کرد:)

نزدیکیهای دزفول بودیم که اولین پنچری به سراغ مهدی آمد! یک میخ ده سانتی، یا بهتره بگم میخ طویله رفته بود داخل تایر. تیوپ رو عوض کردیمو به راه افتادیم. اما این شروع پنچریهایی بود که تا ارس بارها دامن گیرمان شد.

ده کیلومتر مانده به دزفول، آقای مهراب از فعالان محیط زیست آنجا که زحمات زیادی برای برنامه آنروز کشیده بود، به پیشوازمون اومد. ورودی شهر به باغی برخوردیم که حکایتی شنیدنی از عشق گذشتگان به حیوانات داشت. سالها قبل تعدادی از درختان اکالیپتوس باغ پیرمرد دزفولی خشک میشود و لک لکها بر روی آنها لانه می سازند، پیرمرد چند درخت دیگر را خشک و برای لانه سازی تقدیم به لک لکها می کند. قبل از مرگش هم وصیت میکند که فرزندانش حق فروختن باغ و تخریب لانه لک لکها را ندارند و حالا سالهاست این پرندگان زیبا میهمان و صاحب باغند، بگونه ای که حتی مهاجرت نکرده و ۴ فصل در آنجا زندگی میکنند.

صحنه فوق العاده ای بود:)

پیرمرد صاحب باغ را در آنجا حاج رضا ظهری فر می دانستند، اما در جایی خواندم ابراهیم خورشیدی. نامش هرچه هست، روحش شاد

دو گزارش از این باغ:

اول

دوم

تا موزه آب شهرستان دزفول و محل برگزاری مراسم رکاب زدیمو در آنجا با استقبال فرماندار ویژه شهرستان، رییس اداره محیط زیست و جمعی از فعالان این حوزه روبرو شدیم.

از شنیدن سخنان فرماندار دزفول بسیار خوشنود شدم، ایشون به دانش محیط زیست و اهمیتش برای سلامت جوامع بشری کاملا مسلط بودند و با صحبتهاشون حضار رو به آینده محیط زیست در حوزه دزفول امیدوار کردند.

آیا قربانی کردن و ریختن خون یک حیوان برای شفای عزیزی یا خرید خانه و ماشینی جدید یا جلوی پای دو دلداده در شب وصال و یا رسیدن به یک آرزو، عملی انسانیست؟

اخبار آنروز را در لینکهای زیر بخوانید:

اول

دوم

بعد از پایان مراسم و مصاحبه رادیویی راهی خانه دوست پدرم شدیم تا آخرین شب حضورمان در خوزستان را میهمان کسی باشیم که ۳۰ سال از آخرین دیدارش با پدرم می گذشت!

ادامه دارد.
0 پاسخ ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *